نوشتهاند : پهلوانانى از قريش براى مبارزه قدم به ميدان نهادند كه عمرو بن عبدود بن ابى قيس برادر بنى عامر بن لوى بن غالب و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و ضرار بن خطاب بن مرداس فهرى برادر بنى محارب بن فهر از آن جمله بودند . آنان آمادهء كارزار شدند و سپس به منازل بنى كنانه گذشتند و گفتند : اى بنى كنانه ! براى جنگ آماده شويد . آنگاه بر اسبهاى خود نشستند و در كنار خندق ايستادند و به طرف محلى از خندق كه دهانهء آن اندكى تنگتر از جاهاى ديگر بود ، رسيدند و اسبهاى خود را از آن محل عبور دادند و در زمين شورهزارى ميان خندق و كوه سلع قرار گرفتند . امير المؤمنين به همراه تنى چند از مسلمانان براى بستن راهى كه عمرو و يارانش از آن گذشته بودند ، خارج شدند .
عمرو بن عبدود پيشاهنگ همراهانش بود و نشانى مشخص داشت تا به وسيلهء آن شناخته شود . آنها تا مسلمانان را ديدند ، درنگ كردند . عمرو پرسيد : چه كسى براى مبارزه قدم پيش مىنهد ؟ على داوطلب مبارزه با او شد . عمرو به او گفت : اى پسر برادر بازگرد . زيرا دوست ندارم تو را بكشم . امير المؤمنين به عمرو گفت : اى عمرو تو با خدا پيمان بسته بودى كه اگر مردى از قريش دو پيشنهاد به تو داد يكى از آن دو را بپذيرى . عمرو گفت : تو چه پيشنهاد دارى ؟ على گفت : من تو را به سوى خدا و رسول او و اسلام دعوت مىكنم . عمرو گفت : من به اينها نيازى ندارم . على گفت : پس مىخواهم از اسب پياده شوى و جنگ كنى . عمرو پاسخ داد : بازگرد من با پدرت دوست بودهام و مايل نيستم تو را بكشم . على پاسخ داد : اما من تا وقتى بر راه حق هستم دوست دارم تو را از ميان بردارم . عمرو از اين گفته برآشفت و گفت :
آيا مىخواهى مرا بكشى ؟ ! سپس از اسب فرود آمد و آن را پى كرد يا بر صورت اسبش زد تا رم كرد . آنگاه با شمشيرى آخته به طرف على حمله برد و در ايراد ضربهء نخست بر على پيشى گرفت اما ضربهاش در سپر آن حضرت فرونشست . پس از آن على ( ع ) ضربتى بر او زد و با همان ضربت عمرو را از پاى درآورد . عكرمه و هبيره و ضرار چون پيكر در خون تپيدهء عمرو را ديدند پا به فرار گذاشتند و از خندق گذر كردند . على ( ع ) به جايگاه نخستين خويش بازگشت . نزديك بود كسانى كه با او به طرف خندق رفته بودند ، قالب تهى كنند . آن حضرت در آن روز اين ابيات را مىخواند :
او ( عمرو ) از روى كوتاهانديشى سنگها ( بتان ) را يارى مىكرد درحالىكه من از روى ژرفنگرى پروردگار محمد را يارى كردم .
پس ضربتى بر او زدم و او را همچون تنهء درختى در ميان ريگهاى نرم و تپهها بر زمين افكندم .
از بيرون كردن جامههاى او درگذشتم و حال آنكه اگر او مرا كشته بود لباسهايم را از تن بيرون مىكرد .
اى گروه احزاب ! مپنداريد كه خداوند خواركنندهء دين و پيامبرش است .
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٧١