تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
( زنان و كودكانتان ) را به اسارت بگيرد و مالهايتان را از شما بستاند . عمر گفت : به خدا سوگند من جز آن روز خواستار امارت نبودم و خود را به اين اميد آماده كرده بودم كه پيامبر بگويد : اين همان مرد است . اما رسول خدا نگاهش را به على دوخت و دست او را گرفت و دوباره فرمود : اين همان مرد است ، اين همان مرد است . احمد بن حنبل در محكى از مسندش از مطلب بن عبد الله بن حنطب مانند همين روايت را ذكر كرده است . نسايى در خصايص از حبش بن جناده سلولى نقل كرده است كه پيامبر فرمود : على از من و من از اويم . كسى از من پيغام نمىتواند بگزارد مگر خودم يا على . احمد بن حنبل با چهار سند از حبش بن جناده كه در حجة الوداع حضور داشته نقل كرده است كه پيامبر فرمود : على از من و من از اويم و كسى از من پيغام نمىتواند بگزارد مگر خودم يا على . پيش از اين در جلد دوم در خبر نزول « براءة » فرمايش پيامبر را نقل كرديم كه گفته بود : كسى از طرف من پيغام نمىتواند بگزارد مگر خودم يا على . نسايى نيز از بريده اين روايت را نقل كرده است كه پيامبر مرا با خالد بن وليد رهسپار يمن كرد . و على را همراه سپاهى ديگر روانهء آنجا كرد و گفت : اگر شما دو لشكر در بين راه به هم برخورديد على بر هر دو سپاه سمت فرمانروايى دارد و اگر از هم جدا افتاديد هريك از شما دو تن بر سپاهيان تحت امرش ، فرماندهى كند . پس ما با قبيلهء بنى زبيده از يمن برخورديم و مسلمانان بر مشركان چيره شدند . سپس جنگجويان آنها را كشتيم و زنان و كودكانشان را به اسارت گرفتيم . على يكى از كنيزكانى را كه به اسارت درآمده بود براى خود برگزيد . خالد اين امر را طى نامه‌اى به پيامبر گزارش داد و به من نيز دستور داد تا از على بدگويى كنم . من نامهء خالد را به دست پيامبر دادم و از على شروع به بدگويى كردم . پس چهرهء پيامبر دگرگون شد و به من فرمود : اى بريده با على دشمنى مكن . بدان كه على از من و من از اويم و او پس از من سرپرست شماست . نسايى همچنين از محمد بن اسامة بن زيد از پدرش نقل كرده است كه پيامبر فرمود : اى على بدان كه تو داماد و پدر فرزندان منى . تو از من و من از توام . سى و هشتم ، سخن پيامبر كه فرمود : على مانند من است . نسايى در خصايص از ابّى روايت كرده است كه پيامبر فرمود : يا بنو وليعه به كار خود پايان دهند يا آنكه فردى مانند خود را بر آنان مامور مىكنم تا فرمان مرا در ميان ايشان به اجرا درآورد و جنگجويان آنها را بكشد و زنان و كودكانشان را به اسارت بگيرد . پس مرا به وحشت نيفكند جز آنكه دست عمر از پشت ، در كمرگاه ( جايى كه كمر مىبندند ) من بود و از من پرسيد : منظور پيامبر چه كسى است ؟ به كنايه گفتم : حتما تو و دوستت ( ابو بكر ) را مىگويد . گفت : پس منظورش چه كسى است ؟ گفتم كسى كه كفش را وصله مىكند . و على در حال دوختن و وصله كردن كفش بود .