تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
است و به جز انس ، ساير صحابه نيز اين روايت را ذكر كرده‌اند . سپس از انس نقل كرده است كه گفت : مرغى به عنوان تحفه به پيامبر دادند رسول خدا گفت : بارالها بهترين بنده‌ات را به نزد من حاضر كن . پس از اين دعا ، على وارد شد و با رسول خدا از آن مرغ تناول كردند . همچنين در آنجا از انس بن مالك روايت شده است كه به رسول خدا مرغى تقديم شد وى فرمود : خدايا كسى را كه مورد علاقهء خدا و رسول اوست در اينجا حاضر كن . انس گويد : على بدانجا آمد و در زد . من گفتم : پيامبر مشغول است ، زيرا ميل داشتم مردى از انصار به حضور پيامبر برسد ، بار ديگر على آمد و در خانهء رسول خدا را زد و چون براى بار سوم اين كار را تكرار كرد پيامبر فرمود : انس او را وارد كن . من مقصودم همان على بود . و چون جلو آمد پيامبر فرمود : خدايا دوست بدار . خدايا دوست بدار . مؤلف اسد الغابه گويد عده‌اى اين روايت را از انس نقل كرده‌اند كه نام آنها عبارت است از : حميد الطويل و ابو هندى و يغنم بن سالم . حاكم در مستدرك از انس بن مالك نقل كرده است : من رسول خدا را خدمت مىكردم براى آن حضرت جوجهء بريان شده‌اى هديه آوردند . پيامبر فرمود : بهترين بنده‌ات را به من برسان تا با من از اين جوجه تناول كند . انس گويد من نيز دعا كردم كه خدايا اين كس را مردى از انصار قرار بده . سپس على ( ع ) آمده به او گفتم : پيامبر كار دارد . على رفت و براى بار دوم باز آمد و من به او گفتم : پيامبر كار دارد و چون براى بار سوم بازگشت پيامبر گفت : در را بازكن . على داخل شد رسول خدا به او گفت : چه چيز تو را از آمدن به نزد من بازمىداشت ؟ على گفت : اين سومين بارى بود كه انس مرا از وارد شدن بازمىداشت و مىگفت : شما كار داريد . پيامبر به من رو كرد و گفت : چه چيز تو را واداشت كه چنين كنى ؟ عرض كردم : من دعاى شما را شنيدم و مىخواستم مردى از قوم من ( انصار ) بدين مقام دست يابد . آن‌گاه پيامبر فرمود : چقدر انسان قومش را دوست دارد . حاكم گويد اين حديث به شرط شيخين صحيح است و آن را اخراج نكرده‌اند . و عده‌اى از اصحاب كه تعداد آنها به سى تن مىرسد اين روايت را از انس نقل كرده‌اند . سپس اين روايت را از على و ابو بكر و سفينه تصحيح كرده است . در حديث ثابت بنانى ، از انس چند كلمهء اضافه وارد شده است . سپس سند اين روايت را به ثابت بنانى ارجاع داده است كه انس بن مالك زبان به شكايت گشوده بود تا آنكه محمد بن حجاج او را به سوى يارانش برد . گفت‌وگوى آنان ادامه يافت تا آنكه از على ( ع ) ياد كردند . محمد بن حجاج به على ناسزا گفت . انس گفت : اين كيست ؟ مرا بنشانيد . پس او را نشاندند و گفت : اى ابن حجاج نبينم به على دشنام بگويى . سوگند به كسى كه محمد را به حق به