مىكنيد ؟ » عمر خجل شد و از منبر به زير آمد ، و روز دويم وزرا را جمع كرد و گفت :
« من دوش انديشه كردم كه معاوية بن ابى سفيان با آن جلالت و عظمت وى را هيچ اثرى و نسل نماند . ظن من چنان افتاد كه اين به سبب عداوت وى بود با على و اولاد على عليه السّلام ، و نيز مرا لعنت على عليه السّلام نيك پسنديده نمىآيد . اين معنى برخواهم داشت . » وزرا گفتند : « صواب است » بفرمود كه : « فردا در روز جمعه بايد كه پانصد مرد سلاح درپوشند در زير قباها پنهان كرده و با من به مسجد آيند « 1 » . » چون ديگر روز به مسجد شد و خطبه خواند و به آخر خطبه لعنت نكرد و به عوض لعنت گفت :
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ
« 2 » خلق آواز برآوردند كه : « غيّرت السّنّة و بدّلت السّنّة و كفر أمير المؤمنين » يعنى عمر بن عبد العزيز مروانى . از هر طرف خشت پارهها بر عمر مىانداختند تا عمر از منبر به زير افتاد . سرهنگان سلاحها ظاهر كردند و وى را خلاص كردند و وى در خانه گريخت به حمايتى سرهنگان و بفرمود تا شخصى را مقدّم كردند براى نماز جمعه .
و روز دويم كه كارها قرار گرفت ، كاتب را فرمود تا امثلهها « 3 » و فرمانها نوشت و به اقصاى ملك فرستاد كه امير المؤمنين خليفهء وقت لعنت على عليه السّلام برداشت . بايد كه عالميان اقتدا به وى كنند . امروز كه خطبا كه به آخر خطبه آيهء
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ
« 4 » مىخوانند سنّت عمر عبد العزيز مروانى است ؛ و از ابو حنيفه سؤال كردند كه عمر عبد العزيز به رفع لعنت مصيب « 5 » بود يا مخطى « 6 » ؟ گفت : « مصيب « 7 » [ بود ] . [ زيرا كه ] « 8 » على عليه السّلام امام بود تا حكمين ، عمرو عاص و ابو موسى اشعرى . »
و چون شافعى ظاهر شد ترك لعنت فاش « 9 » شده بود . شافعى فتوى داد كه على عليه السّلام
هامش
( 1 ) اصل : آئيد .
( 2 ) نحل : 90 .
( 3 ) ج مثال : فرمان ، دستور .
( 4 ) نحل : 90 .
( 5 ) اصل : مثيب .
( 6 ) خطاكار .
( 7 ) اصل : مثيب .
( 8 ) نسخه ر .
( 9 ) اصل : فاسق .