تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
دلهاى خلق‌اند ، و ايشان دو سياه بودند ، به سبب صحبت رسول بدين مقام رسيدند . پس اولاد كه نفس او بودند به تعظيم و تقديم اولى از غيرى باشد . المسألة الثانية عشرة : رسول اسامة بن زيد را لشكر داد و به طرف شام فرستاد ، كه گفتند به سرحدّ لشكر كفّار حركت كردند ، و از آن جملهء لشكر « 1 » بن عبد الملك ثم يزيد بن وليد بن عبد الملك ناقص و بعده ابراهيم بن الوليد المخلوع و بعده مروان بن محمد بن مروان و او آخرين ايشان بود . [ روايت است كه ] « 2 » عمر بن عبد العزيز مروانى [ در زمان حكومت خود به حج رفت ] « 3 » چون از حج فارغ شد ، منادى كرد كه هر كس را كه ظلامت « 4 » دارد گو بيا كه داد بدهم ، و اگر چه بر من باشد . خبر به محمّد باقر عليه السّلام رسيد ، برخاست و به شام رفت . عمر تعظيم وى كرد و قواد « 5 » را به استقبال فرستاد و چون درآمد ، مجلس و سجاده با وى گذاشت و گفت : « دانم كه به چه كار آمدى ، اگر معلوم بودى كه اين كار به تو رها كنند ، با تو گذاشتمى . » و گويند محمّد باقر عليه السّلام گفت : « [ اگر چنين مىبود ] « 6 » حجّت خدا در گردن من انداختى ، فردا در قيامت مىگفتى كه من امامت با وى رد مىكردم ، وى طلب نمىكرد . من پيش خداى و خلق خجالت بردمى . » و اين عمر عبد العزيز بود كه لعنت على در ميان خلق برداشت و سبب برداشتن لعنت آن بود كه روزى بر منبر خطبه مىخواند ، ذمّى برخاست و خطبهء دختر او كرد . عمر گفت : « تو كافرى و در دين ما دختر به كافر ندهند كه :
وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ
« 7 » ذمّى گفت : « پس چرا رسول شما دختر به كافر داد ؟ » عمر گفت : « كافر كه بود ؟ » گفت : « على » عمر بانگ بر وى زد كه : « كه مىگويد كه على كافر بود ؟ نعوذ باللّه منه » ذمّى گفت : « اگر على كافر نبود شما چرا لعنت وى
هامش
( 1 ) اصل به مقدار يك برگ افتادگى دارد . ( 2 ) نسخه ر . ( 3 ) نسخه ر . ( 4 ) مظلمت ، دادخواهى . ( 5 ) جمع قائد : پيشوا ، رهبر . ( 6 ) نسخه ر . ( 7 ) بقره : 221 .