دعوت به يكى يا به جماعت ، و اين محال است از چند وجه :
اوّل : آنكه چون يافت شود دو تن را كه لايق خلافت باشند و نصب يكى از ايشان دو تن ، از ديگرى اولى و افضل نباشد موجب فسادها گردد ، كما قال اللّه تعالى :
لَوْ كانَ
« 1 »
فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا
« 2 »
دويم : آنكه ممكن است كه شخص « 3 » مختار « 4 » را ، ظاهرش به خلاف باطنش بود .
سيم : وقوع منازعت است ميان عالميان ، چنان كه اهل هر بلدى اختيار كسى كنند به امامت كه در وى صلاحيت بينند ، يا بعضى گويند ما مصلحت نمىبينيم نصب « 5 » اين را به امامت ، و نيز اگر بعضى يكى از اين دو شخص را كه قابل اين كار دانند بدين كار اختيار كنند و ديگر را معطّل بگذارند ، معطّل مختار را گويد : اى فلان ، تو از من به تقدّم اولى نيستى . نفس خود را عزل كن يا مرا شريك خود گردان ، و اين لا بدّ كه موجب فساد گردد .
چهارم : آنكه اگر تفويض جايز بودى ، اين تفويض به جميع عالميان باشد ، و اين محال است براى آنكه اجماع همه هرگز متّفق نباشند يا به بعضى عالميان ، و اين بعض يا معيناند - و هو ليس بموجود - يا غير معين . « 6 » پس اين هنگام حدود شرعيه مثل نماز جمعه و عيدين و جهاد و غير ذلك معطّل بماند .
پنجم : ممكن است مشتكل « 7 » بودن « 8 » آدمى و متزهّد بودن او ظاهرا ، تا رواج كار خود دهد و گمراه گرداند خلقان را به مكر خديعه ، و مختلط گرداند كار خود را به شرع . [ چنانچه ] ابو الحسن اشعرى شرع را به فلسفه آميخت . « 9 »
هامش
( 1 ) اصل : و لو كان .
( 2 ) انبياء : 22 .
( 3 ) اصل : شخصى .
( 4 ) اختيار شده ، انتخاب شده .
( 5 ) اصل : نصيب .
( 6 ) چنين است در اصل .
( 7 ) اصل : متشكل .
( 8 ) مشتبه بودن .
( 9 ) در حدود اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى ، ابو الحسن اشعرى ( متوفّاى 330 ه . ق ) كه پيروى معتزله و