فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ
« 1 » أى شكّ و شبهة و كذلك قال بعد ذكرهم أيضا :
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا
« 2 » و غىّ أسوأ اماكن دوزخ است .
پس بايد بنا بر آيات و اخبار بعد از نبىّ ما خلف بوده باشد بدان طريق ، و اين اعتراض در صورت خلافت على عليه السّلام وارد نبود ، زيرا كه على عليه السّلام رحم بود و عرف و شرع ناطق بود و عقل حاكم بر خلافت او دون ديگران .
گويند : چون موسى متوفّى شد زن او صفورا بنت شعيب عليه السّلام با دو طاغى خروج كردند بر يوشع بن نون بن افرانيم ، و يوشع بر وى غالب آمد و آن دو طاغى را بكشت و صفورا را در تحت حكم خود اسير و ذليل گردانيد و گفت : از فراش موسى مرا حياست « 3 » و الّا وى را نيز بكشتمى ، و صفورا از آن فعل توبهء نصوح كرد به بركت پدر صالح خود شعيب عليه السّلام و آن حال چنان كه عايشه با طلحه و زبير بر على عليه السّلام خروج كرد ، بعينه همچنين بود . چون طرف على عليه السّلام احتياط بود و طرف ديگران ريب و شكّ ، لازم ديدم تمسّك به على عليه السّلام كردن و ترك ديگران به حكم « دع ما يريبك إلى ما [ لا ] يريبك . » و اگر در اين كتاب اين يك مسأله بودى ، تمام بودى مباهات و مفاخرت .
المسألة السادسة عشرة : چون فتح مكّه برآمد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به بطحاء مكّه خيمه زد . گفتند : يا رسول اللّه چرا با خانهء خود فرود نيايى ؟ گفت : « ما ترك عقيل لنا دارا » . با سر آن سراها نرفت كه عقيل فروخته بود به غصب ، زيرا كه در ايام كفر بود و كافر فروخته بود ، و امير المؤمنين نيز با فدك رجوع نكرد ، يمكن كه همين ديده باشد ، و صادق عليه السّلام گفت : « إنّا أهل البيت لا نسترجع شيئا أخذ منّا فى اللّه » و امير المؤمنين [ گفت ] : « لا نسترجع لأنّ الظالم و المظلوم قدما على اللّه عزّ و جلّ فأثاب المظلوم و عاقب الظالم » ، و در شهاب آمد كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : « احفظونى فى
هامش
( 1 ) مريم : 59 .
( 2 ) مريم : 59 .
( 3 ) ر : مانع است .