المسألة السادسة : به اجماع عالميان معلوم شد كه معاويه و بنو اميّه باسرهم « 1 » لعنت على عليه السّلام بدعت بنهادند و خلق را بدان فرمودند و نام على عليه السّلام به ابو تراب كردند و هزار ماه كه هشتاد و چهار سال است در شرق و غرب مداومت كردند ، به حدّى كه نام على كودكان نشنيدند و از ياد پيران برفت و لعنت او چون نماز و روزه در دل ايشان شيرين شد و جاى گرفت . [ با وجود اين حال ] « 2 » چون آن باطل بود برافتاد و مقام لعنت ، صلوات و مناقب و مدايح ايشان ، و ابتداى كتب به حمد ايشان و ختم كتب به ثناى ايشان و اوسط به اسامى ايشان فاش شد و شرق و غرب مالامال شد ، و به عوض آنكه لعنت مىكردند ، امروز صلوات مىفرستند و لعنت لاعنان مىكنند ؛ و چون رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درگذشت على عليه السّلام بود با هفده تن كه مخالف گويد :
« مات الرسول « 3 » و رفض « 4 » علىّ بن أبى طالب مع سبعة عشر نفرا من المهاجرين و الانصار » . امروز ثلث اسلام ، بلكه ثلثان اسلام مدّاح او از ملوك و سلاطين و رؤسا و علما و ضعفا روز به روز زيادت مىشود و آن طرف ناقص مىگردد و اين باب ، اعظم دلايل است بر امامت و حقّيت او و اولاد او . هر كه انصاف بدهد او را اين قدر تمام تمام است براى امامت على عليه السّلام و بطلان ديگران .
المسألة السابعة : على عليه السّلام امام بود به اجماع عالميان و لو يوما واحدا ، و شيخ امام نبود به اجماع عالميان . پس عند التنازع تمسّك به مجمع عليه كردن اولى بود ، على كلّ حال .
شرح ذلك : مذهب اهل سنّت به جمهور آن است كه على عليه السّلام خليفهء چهارم است ؛ و ابو حنيفه گويد : تا دور حكمين خليفه بود ، پس به تحكيم معزول شد ؛ و شافعى گويد : تا روز مرگ خليفه بود و حسن و حسين عليهما السّلام بعد از وى خليفه بودند ؛ و در مذهب شيعه چنان است كه خليفه بود دائما و متقدّمان غاصب ، و براى
هامش
( 1 ) اصل : و بنو العباس .
( 2 ) نسخه ر .
( 3 ) اصل : رسول .
( 4 ) نسخه ر .