چون ديد رخش طلاق داذش * آزادگى و صداق دادش
زن سيزدهم او عليه الصلاة و السلام
بس فاطمه بود بنت ضحاك * با زيور و زيب دخترى پاك
او نيز ازو جدائيى يافت * در راه حق آشنائيى يافت
زان داشت به دنيا اختيارى * بنشست بكام روزگارى
در گريه فتاد تا كه شد پير * زان سان كه به گريه خواستى شير
روزى بگريست بس بزارى * مانندهء ابر نوبهارى
گفتا منم آنكه بهر دنيا * بفروختهام سراى عقبى
بدبختى من مرا در اين كار * افكند چنين بزارى زار
زن چهاردهم او عليه الصلاة و السلام
اسماى شراحليش « 1 » زن شد * او نيز به كار خويشتن شد
زن گفت به او اعوذ بالله * تا بخت بدش فكند در چاه
ملكيه چو امتناع بنموذ * شاه رسلش طلاق فرموذ
عذّب بمعاذ از رسول است « 2 » * در باب زنان ما قبول است
زن پانزدهم او عليه الصلاة و السلام
پس عمره بنت زيد را خواست * تا خانه وصل ازو كند راست
ناگاه سپيديى درو ديد * چون ديد كه او به آن نيرزيد
رد كرد و نشد بذو دخولش * با عيب چنان نشد قبولش
ليلى حطيم دخترى خوب * انصارى و در قبيله منسوب
زن كردش و كرد استمالت * درخواست زن از بنى اقالت
گفتا كه اقالهء دو داذم * پاى تو ز بند برگشاذم
زنان كه بعد ازو بازماند ، عليه السلام
چون رفت و جهان بجاى بگذاشت * از بعد وفات نه حرم داشت
عايشه و صفيه و جويره * هندست نبيرهء مغيره
ميمونه و ماذر حبيبه * چون زينب و صفيه حسينه
هامش
( 1 ) اسماء بنت نعمان بن ابى الجون بن الاسود بن الحارث بن شراحيل . . .
( 2 ) اين زن ، وقتى كه پيامبر را ديد ، از وى به خدا پناه برد و همين سبب شد تا حضرت پيش از نزديكى او را طلاق دهد .