تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١

اول زن او خديجه ، عليه و السلام

دوران خديجه بيست و يك سال * با شاه رسل به بهترين حال
قبرش به مدينه در بقيعست * كان بقعه چو جنت رفيعست « 1 »

زن دويم او عليه الصلاة و السلام

ثانى حرمش زنى مسلمان * بوذه زن ابن عمرو ، سكران
سكران ز زمانه چون كه برخاست * پيغمبرش از براى خود خواست
از دختر زمعه بوذ از شام * آسوده زنى و سوده‌اش نام
يك سال نديده روى دوران * كز حضرت حق بيافت فرمان « 2 »

زن سيوم او عليه الصلاة و السلام

بوبكر كه يار غار او بود * فرمان بر و دوستدار او بود
عايشهء بكر را ازو خواست * بوبكر از آن جهان بياراست
كو زن پذرش شد از زمانه * ناميش بماند جاوذانه
چون دختر خويش را بذو داد * آن بكر بسان سرو آزاد
نه سال تمام نارسيذه * آغوش پيمبرى بديذه
دوران حيات خويش رانده * تا دور معاويه بمانده
آن لعنتيش فكند در چاه * آن دشمن آل لعنه الله
زان روى ز گور او نشان نيست * گورش بجز اندر آن جهان نيست
سالش برسيد تا به هفتاد * تا آخر عمر در چه افتاد
آن قصه چو عمر او درازست * درهاى جهان بظلم بازست « 3 »
هامش
( 1 ) اين گفتهء مصنف واقعا عجيب است . خديجه پيش از هجرت درگذشت و بنا به نقل منابع ، در قبرستان حجون در مكه مدفون شد . ( 2 ) درگذشت سوده در اواخر خلافت عمر بوده است . نك : اسد الغابه ، 7 / 158 ( 3 ) اين خبر هم در مصادر خاصى كه نوعا برخى از داستانهاى عاميانه در جامعهء شيعه را ثبت مىكرده‌اند ، آمده است . عماد طبرى در « كامل بهائى » ( 2 / 270 ) نوشته است : چون معاويه به مكه رسيد تا براى يزيد بيعت بستاند و جمله عراق و حجاز بر او و بر يزيد بيعت كرده بودند ، عايشه تهديدى فرستاد بر وى كه برادرم محمد بن ابى بكر را كشتى و براى يزيد بيعت مىستانى . . . معاويه ابو هريره و شرحبيل را با هداياى بسيار به وى فرستاد به چند نوبت و وعده‌ها داد كه با او صلح كند . . . روزى پيام فرستاد كه توقع است كه ام المؤمنين ما را به تشريف خود مشرف سازد و چاهى بكند و به آهك پر كرد و فرشى گران‌مايه آنجا گسترد و كرسى بر سر آن نهاد و وقت نماز خفتن او را بخواند و گفت چندين هزار دينار نثار خواهم كرد . عايشه بيرون آمد با غلام هندى و بر مصرى سوار شده معاويه او را اعزاز كرد و بدان كرسى اشارت كرد كه بنشيند . چون آنجا بنشست فرو شد به چاه . در حال معاويه گفت تا غلام و خر را هم
تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 81 | شيخ حسن كاشى