مرا فربه كردندى ، پس آمدى به ايشان دوستترين قوم ايشان ، پس بكشتندى مرا و نصفى بريان كردندى و نصفى قديد « 27 » كردندى ، پس بخوردندى مرا ، پس عذره و نجاست بودمى و آدمى نبودمى » . و اين مانند قول كافر است كه خداى تعالى از آن خبر مىدهد كه
« 28 » بلكه از كافر زشتتر است ، زيرا كه كافر تمنّى مىنمايد كه خاك باشد ، و او تمنّى مىنمود كه نجاست باشد . القصّه ، روز بيست و نهم ذى الحجّهء سال مذكور بود كه عمر بن الخطّاب بمرد . « 29 » پس آن پنج تن يك جا نشستند و مرتضى على - عليه السلام - حاضر گرديد . پس عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابى وقّاص و عثمان و طلحه جانب هم گرفتند ، و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - بعضى از فضائل و مناقب خود را به ياد ايشان آورد ، و با ايشان منا شده نموده در باب خلافت خود دلايل اقامت فرمود . عبد الرّحمن بن عوف گفت : يا على ! دست بده تا با تو بيعت كنيم ، به شرط آنكه به كتاب خدا و سنّت مصطفى و سيرت ابى بكر و عمر در ميان ما بسر برى . آن ملعون چون مىدانست كه حضرت شاه اوليا - عليه السلام - راضى نخواهد شد كه به روش ابى بكر و عمر سلوك نمايد ، اين سخن مىگفت . حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود كه من به كتاب خدا و سنّت مصطفى عمل مىنمايم ، امّا عمل كردن به سيرت ابى بكر و عمر مرا سخت است . آنگاه عبد الرّحمن روى به عثمان كرد و همان سخن گفت . عثمان آن شرايط را قبول كرد ؛ امّا هيچيك از آنها را عمل نكرد ، الّا آنكه به روش ابى بكر و عمر غصب خلافت كرد ، و با اهل بيت - عليهم السلام - عداوت ورزيد . مجملا عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابى وقّاص با عثمان بيعت