امير المؤمنين - عليه السلام - او را منع كرده فرمود كه « رفع القلم عن المجنون حتّى يفيق » يعنى : « قلم تكليف از ديوانه برداشتهاند ، تا به خود آيد » . باز عمر گفت : « لو لا على لهلك عمر » .
و احكامى كه از عمر صادر شده ، كه حضرت امير المؤمنين او را منع فرموده ، و او زبان به « لو لا على لهلك عمر » گشوده بسيار است ؛ و اين مختصر گنجايش ذكر تمامى آن ندارد .
امّا چون ده سال و شش ماه از مدّت استيلاى او در گذشت ، به زخم خنجر ابو لؤلؤ كه غلام مغيرة بن شعبه بود ، راه آخرت در پيش گرفت . مجملى از اين مفصّل آنكه : روزى عمر نشسته بود كه ابو لؤلؤ كه موسوم به « فيروز » بود نزد او آمده از كثرت مطالبهء مالك خود شكايت كرد . عمر پرسيد كه غلام كيستى ؟ گفت : غلام مغيرة بن شعبهام . پرسيد كه چند از تو مىطلبد ؟ گفت :
روزى چهاردهم . پرسيد كه چه هنر مىدانى ؟ گفت : آهنگرى و نقّاشى و نجّارى و سنگتراشى و چند پيشه ديگر . عمر گفت : با وجود اين همه هنرها كه مىدانى اين مبلغ آن قدر نيست ؛ خواجهء تو به انصاف با تو عمل كرده ! ابو لؤلؤ گفت : اى امير به همهء اين اعمال در يك حال اشتغال نمودن متعذّر است و اين مبلغ حاصل كردن متعسّر . بنابر آنكه مغيره دوست عمر بود عمر آن غلام را تهديد نمود . ابو لؤلؤ به راه افتاد ؛ با عمر گفتند كه اين ، آسياى باد [ ى ] را بسيار خوب مىسازد . عمر او را طلبيده گفت : مىخواهم كه آسيايى به جهت خرد كردن غلّات بيت المال بسازى . ابو لؤلؤ گفت : آسيايى بسازم كه تا انقراض عالم بازگويند .
به روايت اكثر راويان معتبر ، صبحگاه روز بيست و ششم ماه ذى حجّهء سال بيست و سيم از هجرت بود كه ابو لؤلؤ شش زخم بر عمر زد ، از آن جمله زخمى كه بر زير نافش زده كارگر افتاد ، و عمر را به خانه برده خوابانيدند . و او از براى آنكه خلافت به امير المؤمنين نرسد ، و نيز كسى نگويد كه با وجود على خلافت را به ديگرى گذاشت ، امر خلافت را به شورى حواله كرد ، و آن ، چنان بود كه وصيّت كرد كه بعد از من عبد الرّحمن
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 60
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٦٠