ابن عوف و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقّاص و عثمان بن عفّان و على يك جا بنشينند و يكى را در ميان خود به خلافت اختيار كنند ؛ و ابو طلحهء انصارى را ، و به روايتى نعمان بن بشير انصارى را ، طلبيده گفت : « بعد از فوت من با پنجاه تن برين شش نفر موكّل مىشوى ، و بايد كه ايشان در خانهاى باشند و تو بر در آن خانه بنشينى و مبالغه نمايى كه زود امر خلافت را قرار دهند . اگر در ميان ايشان مخالفت بهم رسد ، ملاحظه نماى ، اگر چهار تن موافقت نموده دو تن سركشى كنند ، آن دو تن را بكش ؛ و اگر پنج تن موافق باشند ، البتّه آن يك تن را كه مخالفت نمايد به قتل رسان ؛ و اگر سه تن از يك جانب باشند و سه تن از جانب ديگر ، ببين كه عبد الرّحمن بن عوف در كدام جانب است ، آن جانب را مرجّح دار » . و با اكثر انصارش در اين باب وصيّت كرده به همين مضمون سفارش نمود كه آن كس را كه خلاف طرف اكثر نمايد ، زنده نگذاريد . گوئيا غرض او از آنكه امر خلافت را به شورى حواله كرد همين بود كه شايد حضرت امير المؤمنين را به قتل رسانند . چون مىدانست كه آن حضرت به خلافت يكى از ايشان راضى نخواهد [ شد ] ، و اكثر ايشان به تخصيص عبد الرّحمن بن عوف به خلافت آن جناب همداستان نخواهد گرديد .
آوردهاند كه چون اين خبر به سمع شريف امير المؤمنين حيدر رسيد ، فرمود كه مدّعاى عمر از اين وصيّت آن است كه خلافت به من نرسد . از آن جهت كه عبد الرّحمن بن عوف داماد عثمان است ، و سعد بن ابى وقّاص پسر عم عبد الرّحمن ، ايشان جانب هم را نخواهند گذاشت ؛ و بر فرضى كه طلحه و زبير با من موافقت نمايند ، چون عبد الرّحمن بن عوف در آن جانب است ، خلافت بر يكى از آن سه تن قرار خواهد گرفت .
حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب « حلية الاولياء » آورده كه عمر در حين احتضار و وقت نزع گفت : « يا ليتنى كنت كبشا لقومى فسمنونى ثم جاءهم أحب قوم فذبحونى فجعلوا نصفى شواء و نصفى قديدا فأكون عذرة و لا أكون بشرا » يعنى : « اى كاش من گوسفندى بودم از قوم من ، پس
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 61
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٦١