عظيم نمود ، و رفقاى او را در منازل مناسب فرود آورد ، و بابك را بر تخت نشانيده خود در پايهء ملازمت ايستاد . چون مائده حاضر شد ، سهل با او مؤاكله آغاز نهاد . بابك از فرط غرور و جهل با سهل خطاب عنيف نموده گفت : تو را حد آن هست كه با من طعام خورى و با پادشاهان همكاسه و همسفره شوى ؟
سهل از سر خوان برخاسته از در اعتذار درآمده گفت : اى ملك اين زلّت از روى غفلت از من سر زد . اميد آن است كه ملك صدور اين خطا را از روى عمد نداند و از كمال كرم اين گناه را درگذرد .
و چون بابك از اكل فارغ شد ، سهل آهنگرى حاضر ساخته گفت : اى ملك كرم فرموده پاى مبارك دراز كن تا استاد حدّاد بندى بر آن نهد . بابك گفت : غدر كردى ! سهل او را دشنام داده گفت : تو راعى غنم و بقر بودى ، شبانان را با تدبير لشكر و سياست كشور و ضبط مملكت و اجراى حكومت چه نسبت است ؟ آنگاه تبعهء او را همه در بند كشيد ، و خبر به افشين فرستاد .
[ افشين ] سرهنگى را با چهار هزار مرد روان كرد تا بابك و سهل را به او رسانند . و افشين سهل را نوازش بسيار نموده از مملكت او خراج برداشت و مكتوبى بر بال كبوتر بسته ارسال نمود . چون كبوتر به سامره رسيد ، معتصم و خواص او مسرور شده تكبير گفتند .
و چون افشين به سامره نزديك رسيد ، معتصم پسر خود هارون را با لشكر به استقبال فرستاد ، و فرمود كه فيل اشهب را كه يكى از ملوك هند فرستاده بود با شترى به ديباى احمر آراستند ، و دو تاج بزرگ مرصّع به جواهر ثمين با جامههاى فاخر مرتّب داشته ، مجموع را به اردوى افشين بردند و او را پيغام داد كه بابك را بر فيل و برادرش را بر شتر نشاند و تاجها بر سر ايشان و جامهها در ايشان پوشاند . پس حكم كرد كه خلايق با زينت تمام تا اردوى افشين كه پنج فرسخ بود ، دورويه صف كشيدند . بعد از آن بابك را سوار كرده ، روى به شهر گذاشتند . بابك چون آن كثرت ديد ، تأسّف مىخورد كه اينهمه خلق رايگان از دست من جان بردهاند .
منقول است كه بابك را ده جلّاد بود . از يكى از ايشان كه خون كمتر
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٢٥