« 5 » .
فصل
در سال دويست و بيست و دويم مرتبهء ديگر حيدر بن كاووس كه او را « افشين » نيز مىگويند ، به محاربهء بابك خرّم دين روى آورده ، آن دو سپاه درهم افتادند ؛ و بعد از كوشش بسيار خرّميّه مغلوب گشتند ، و بابك فرار نموده ، با برادر و اولاد و بعضى از مخصوصان به ولايت ارمنيّه رفته ، از خوف طلبكاران ملبّس به لباس تاجران گرديد كه شايد در آن لباس كسى او را نشناسد . بعد از چند روز در آن حدود در نواحى قلعهء بطريقى كه او را « سهل بن سنفاط » « 6 » مىگفتند نزول نمود . آنگاه رمهاى ديد و از راعى غنم گوسفندى خريد . شبان گمان برد كه او كيست . نزد سهل بن سنفاط رفته گفت : گروهى در اين وادى نزول نمودهاند و همانا كه سرور ايشان بجز بابك نيست . سهل سوار شده با جمعى روى به آن جانب آورد . چون از دور بابك را ديد ، پياده شده گفت : ايّها الملك ! خاطر شريف جمع دار كه به تختگاه خود رسيد [ ى ] . اگر خاطر دريا مقاطر خواهد به اين قلعه قدم گذار ، و فارغ بال بر تخت سلطنت قرار گير ، و ملاحظه نماى كه اين مخلصان در دفع اعداى دولت قاهره تا چه مرتبه كوشش خواهند نمود . پس بابك با متابعان به آن حصار درآمد ، و سهل در تعظيم او مبالغهء