ديگر ، روايت است كه وقتى متوكل بيمار شد ، خراجى « 4 » بيرون آورد كه اطبّا از علاج آن عاجز شدند . مادرش مبلغ دو هزار دينار نذر آن حضرت كرد كه پسرش شفا يابد ، و در آن اثنا فتح بن خاقان كه يكى از مقرّبان متوكّل بود گفت : استعلاج از هادى بايد نمود . متوكّل كس نزد حضرت امام - عليه السّلام - فرستاده طلب علاج كرد . آن حضرت پيام فرستاد كه فلان چيز بر آن موضع بايد نهاد تا نفع رساند . چون خبر به مجلس متوكّل رسيد ، بعضى از حضّار استهزا نمودند . گفتند كه اين بر خلاف طب است . فتح ابن خاقان گفت : تجربه بايد كرد . پس آنچه آن حضرت فرموده بود ، بر آن موضع نهادند ؛ [ خراج ] منفجر شده متوكّل شفا يافت . مادرش دو هزار دينار در صرّهء سر به مهر نزد آن حضرت فرستاد . پس غمّازان با متوكّل گفتند كه هادى - عليه السّلام - سلاح بسيار جمع نموده ، ميل خلافت دارد . متوكّل سعيد حاجب را گفت كه در شب جمعى را با خود ببر كه اطراف خانهء هادى را فروگيرند و بىخبر هادى به آن خانه رفته ، از اسلحه و اموال آنچه در آن خانه باشد ، با هادى نزد من حاضر كن . سعيد حاجب گفت : نيمشب با جمعى روى به خانهء هادى گذاشته اطراف خانه را به آن جماعت سپردم و نردبان گذاشته ، با چند تن به بام برآمدم ، و به سبب ظلمت شب ، راه به جايى نمىبردم ناگاه از درون حجره آواز هادى - عليه السّلام - به گوش من رسيد كه فرمود كه : اى سعيد ! صبر كن تا شمعى بيارند كه بىتعب همهجا را ملاحظه نمايى . پس خادم آن حضرت شمعى روشن كرده پيش آورد . هادى - عليه السّلام - را ديدم كه جبّهء صوفى در بر كرده و پشمينهاى بر سر بسته ، و سجّادهاى از حصير انداخته به عبادت مشغول بود . فرمود كه حجرهها پيش توست ، همه را ببين . در آن خانه گرديدم ، به غير از يك بدره كه به مهر مادر متوكّل بود چيزى نديدم . آن را نزد متوكّل بردم . چون متوكّل مهر مادر خود ديد متعجّب گرديد ، و از مادر كيفيّت حال سؤال نمود . مادرش گفت : در آن وقت كه تو مريض بودى ، من اين زر نذر ابى الحسن على نقى - عليه السّلام - كرده بودم . چون تو
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٢٣
هامش
( 4 ) خراج ( به ضم اوّل ) دمل ، ورم ، دانه و جوش كه روى پوست بدن پيدا شود .