يك يك بيعت مىكردند تا نوبت به ابو مسلم رسيد . چون پيش رفت ، ابراهيم او را شناخته نوازش نمود . بعضى از مورّخين مخالف گفتهاند كه ابو مسلم را نام ابراهيم بود ، و در آن وقت ابراهيم بن محمّد با او گفت كه تغيير نام خويش نماى . ابو مسلم خود را عبد الرّحمن نام كرده ، از براى كنيت ، لفظ ابو مسلم اختيار نمود . و زمرهاى هم از ايشان گفتهاند كه پدر او مسلم نام داشت ، از آن جهت خود را به « ابو مسلم » مكنّى ساخت كه اگر او را پسرى بهم رسد ، به نام پدر موسوم گرداند . امّا اصح آن است كه او را عبد الرّحمن و پدرش را احمد نام بوده ، چنان كه قبل از اين هم در اين مختصر سمت تحرير يافت . و ايضا مذكور گشت كه مسلم ، نام كسى بود كه چند روزى به تربيتش اشتغال نمود .
در بعضى از كتب معتبره مسطور است كه ابو مسلم عار مىداشت كه او را پسر احمد خطرنى گويند ، چون احمد از فرومايگان بود . بنابر آنكه مسلم خطرنى از رؤساى خطرنيه بود و به قدر كافى نامى و ثروتى داشت ، ابو مسلم مىخواست كه مردم او را پسر مسلم خطرنى دانند . چون نزد ابراهيم بن محمّد رفت و ابراهيم او را نيز از داعيان گردانيده ، امر كرد كه به خراسان رود و مردم را به بيعت او دعوت نمايد ، ابو مسلم از براى شهرت استدعاى كنيتى نمود . ابراهيم گفت : هر كنيت كه خود خواهى ما تو را به آن مكنّى سازيم . گفت پدرم را مسلم نام بود ، و نيّت آن دارم كه اگر مرا پسرى به هم رسد ، او را به نام پدر موسوم كنم . ابراهيم گفت : ما نيز تو را ابو مسلم كنيت داديم و دختر عمران بن اسماعيل را به ابو مسلم عقد بست . آنگاه او را مصحوب آن جماعت ، به خراسان فرستاد .
و بعد از رسيدن ايشان به خراسان ، ميان نصر سيّار و جديع بن على ازدى كه مشهور بود به « كرمانى » مواد وحشت حركت كرده ، نايرهء نزاع و جدال در التهاب و اشتعال آمد ؛ و اكثر قبايل عرب كه در خراسان بودند ، ميل به جانب جديع نمودند . پس نصر سيّار خائف شد ، و حارث بن شريح را كه از قبل او حاكم ما وراء النّهر بود طلب داشته ، حارث به او پيوست و نصر از
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 157
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٥٧