تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
ذو الرئاستين رسيد وى بسيار غمگين شد . زيرا در حقيقت كار خلافت به دست او بود و مأمون نمىتوانست پيش او نظرى از خود ارائه دهد و جسارت نداشت كه از وى چيزى بپرسد . ولى بعدا با آمدن امام رضا ( ع ) ، مأمون بسيار قوت گرفت . پس ذو الرئاستين به نزد مأمون آمد و به وى گفت : اى امير مؤمنان ! اين چه تدبيرى است كه به اجراى آن فرمان داده‌اى ؟ مأمون گفت : اين تدبيرى است كه سرورم رضا مرا بدان فرمان داده است . و انديشهء صواب است . ذو الرئاستين گفت : اين تدبير صواب نيست . ديروز برادرت را كشتى و خلافت را از او گرفتى و برادرانت و همهء مردم عراق و همهء خاندانت با تو دشمنند آنگاه با اين وضع تو دومين مشكل را هم ايجاد كرده‌اى . تو منصب ولايت‌عهدى را به ابو الحسن دادى و آن را از برادرانت دريغ داشتى حال آنكه عامه و فقها و علما و آل عباس به اين تصميم رضايت ندارند و دلهاشان از تو چركين است . تدبير صواب آن است كه تو در خراسان بمانى تا دلهاى مردم بر اين تصميم آرام يابد و كارى را كه با محمد ، برادرت ، كردى از ياد ببرند . اى امير مؤمنان در اينجا پيرمردان و بزرگانى هستند كه به رشيد خدمت كرده‌اند و به كارها آشنايند در اين باره با آنان مشورت كن اگر ايشان اين تصميم را درست دانستند آنگاه به سوى بغداد حركت كن . مأمون گفت : مثلا با چه كسى مشورت كنم ؟ گفت : با كسانى مانند على بن ابى عمران و ابن مونس و جلودى . اينان در حقيقت كسانى بودند كه با بيعت مأمون با امام رضا ( ع ) مخالف بودند و از اين كار دل خوشى نداشتند . و بدين سبب مأمون آنان را زندان كرده بود . چون فردا شد ابو الحسن ( ع ) به نزد مأمون آمد و پرسيد : اى امير مؤمنان چه كردى ؟ مأمون نيز سخنان ذو الرئاستين را براى آن حضرت بازگفت و دستور داد آن چند نفر را از زندان بيرون و به نزد وى آورند . نخستين كسى كه به نزد وى آوردند على بن ابى عمران بود . همين كه چشم على بن ابى عمران به امام رضا ( ع ) ، كه در كنار مأمون بود ، افتاد گفت : اى امير مؤمنان ! تو را به خدا پناه مىدهم كه مبادا اين خلافت را كه خداوند در شما نهاده و شما را بدان ويژه داشته بيرون كنى و به دست دشمنانتان بسپارى . به دست كسانى كه پدرانت آنان را مىكشتند و در شهرها آواره‌شان مىكردند . مأمون به وى گفت : اى زنازاده ! تو مىخواهى پس از رضا زنده باشى نگهبان گردنش را بزن . او نيز گردن وى را زد . پس از وى ابن مونس را داخل كردند او نيز چون امام رضا ( ع ) را در كنار مأمون ديد گفت : اى امير مؤمنان ! اين كسى كه در كنار توست به خدا سوگند بتى است كه او را پرستش مىكنند . مأمون به وى گفت : اى زنا زاده ! تو مىخواهى بعد از رضا زنده باشى . نگهبان ! گردنش را بزن . نگهبان گردن او را نيز زد . سپس جلودى را به محضر او آوردند - جلودى در دوران خلافت رشيد ، هنگامى كه محمد بن جعفر بن محمد در مدينه سر به شورش برداشته بود ، از طرف رشيد مأمور مقابله با وى شده بود و رشيد به او دستور داده بود كه چون بر محمد چيره شد گردنش را بزند و به
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 187 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين