كرد ، بنى عباس در بغداد غوغا به راه انداختند و او را از خلافت بر كنار كردند و ابراهيم بن مهدى را به خلافت برگزيدند در آن هنگام مأمون در مرو بود و دلهاى هواخواهان و پيروان بنى عباس نسبت به او متفرق شده بود . پس على بن موسى الرضا به وى گفت : اى امير مؤمنان ! خير خواهى براى تو واجب است و نيرنگ باختن براى مؤمن روا نيست . عامه ( اهل سنت ) با آنچه تو با من كردى مخالفند و خاصه ( شيعيان ) نيز با فضل بن سهل مخالف و ناسازگارند . تدبير آن است كه ما از تو كناره بگيريم تا خاصه و عامه در اطاعت تو درآيند و كارها سامان يابد .
صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از ياسر خادم روايت كرده است كه گفت :
روزى ما نزد حضرت رضا ( ع ) بوديم . چون صداى قفلى را كه بر در خانهء مأمون كه در كنار خانهء ابو الحسن ( ع ) بود ، شنيديم آن حضرت به ما فرمود : برخيزيد و از پيش مأمون دور شويد . مأمون آمد همراه وى نوشتهاى بلند بود . امام رضا ( ع ) خواست به احترام مأمون برخيزد اما مأمون او را به حق مصطفى ( ص ) سوگند داد كه برنخيزد . سپس آمد تا خود را نزديك ابو الحسن رسانيد و صورتش را بوسيد و آنگاه پيش روى آن حضرت ، به متكايى تكيه داد و آن نوشته را بر امام خواند . در آن نوشته خبر فتح برخى از قراى كابل آمده و گفته شده بود ما قريه فلان و فلان را فتح كرديم . چون مأمون از خواندن آن نوشته فراغ يافت ، امام رضا ( ع ) از او پرسيد : آيا فتح يكى از قراى شرك تو را شادمان كرده است ؟ مأمون پاسخ داد :
آيا به راستى اين خبر شادى آور نيست ؟ امام ( ع ) فرمود : اى امير مؤمنان ! دربارهء امت محمد و خلافتى كه عهدهدار انجام آن گشتهاى از خدا بترس . به راستى تو كارهاى مسلمانان را تباه كردهاى و اين كار را به كسى واگذاشتهاى كه به غير آنچه خداوند حكم داده ، رفتار مىكند .
تو خود در اين شهر نشستهاى و خانه هجرت و منزل وحى را ترك گفتهاى . مهاجران و انصار مورد ستم واقع مىشوند و در مورد هيچ مؤمنى خويشاوندى و پيمانى را رعايت نمىكنند و بر مظلوم روزگارى مىگذرد كه به رنج افتاده و از كسب نفقه عاجز مانده است و هيچ كس را نمىيابد كه شكايت به نزد او برد و صدايش به گوش تو نيز نمىرسد پس اى امير مؤمنان در كارهاى مسلمانان تقواى الهى پيشه گير و به خانه نبوت و معدن مهاجران و انصار بازگرد .
اى امير مؤمنان ! آيا نمىدانى كه والى مسلمانان ، مانند ستون ميانى خيمه است هر كه اراده كند مىتواند آن را بگيرد . مأمون گفت : سرورم ! شما چه نظرى داريد ؟ امام ( ع ) فرمود :
انديشهء من آن است كه تو از اين شهر خارج شوى و به محل پدران و نياكانت بازگردى و در كار مسلمانان نظارت كنى و كار آنان را به ديگرى مسپارى ، خداوند عزّ و جل از آنچه تو را بر آن گماشته پرسش خواهد كرد . مأمون گفت : باشد . تدبير صواب همان است كه شما گفتيد .
آنگاه مأمون خارج شد و دستور داد سواران و محملنشينان جلو بيفتند . اين خبر به
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: على حجت كرمانى
ص١٨٦