خراسان بمانم . مأمون به وى گفت : ما از تو بىنياز نيستيم . اما آنچه گفتى مبنى بر اينكه از تو بدگويى مىكنند و غائلهها بر ضد تو برپا مىشود ، بايد بدانى كه تو در نظر ما فردى مورد اعتماد و امين ، خير خواه و دلسوزى . پس براى خود هر ضمان و امانى كه خود بدان اعتماد مىكنى بنويس و در آن براى خودت آن قدر تأكيد كن كه بدان مطمئن شوى . ذو الرئاستين رفت و امان نامهاى براى خود نوشت و همهء علما را جمع كرد و نزد مأمون آورد و آن نوشته را خواند و مأمون هر چه خواسته بود ، به وى عطا كرد و به خط خويش در همان نامه « كتاب الحبوه » را نوشت . يعنى نوشت : من اين اموال و اين زمينها را به تو بخشيدم . و آرزوهاى وى را از دنيا برآورده ساخت . پس ذو الرئاستين گفت : اى امير مؤمنان ! لازم است خط ابو الحسن نيز در اين اماننامه باشد تا او هم هر چه تو به من عطا كردهاى ، عطا كند . زيرا او ولى عهد توست . مأمون گفت . تو خود مىدانى كه ابو الحسن با ما شرط كرده است كه چنين كارهايى انجام ندهد و ما نيز از او چيزى را كه بدان خوش ندارد درخواست نمىكنيم . تو خود از او بخواه كه او در اين خواسته بر تو ابا نخواهد كرد . پس ذو الرئاستين آمد و از امام رضا ( ع ) اجازه دخول خواست . ياسر خادم گويد : امام رضا ( ع ) سر خود را بلند كرد و پرسيد :
اى فضل چه كار دارى ؟ گفت : سرورم اين امان نامهاى است كه امير مؤمنان براى من نوشته و تو در بخشيدن آنچه امير مؤمنان به ما عطا كرده ، سزاوارترى . چون ولى عهد مسلمانانى .
امام رضا ( ع ) به وى گفت : آن را بخوان . آن اماننامه در پوستى بزرگ بود و فضل بر پاى ايستاد و آن اماننامه را بخواند . چون از خواندنش فراغ يافت ، امام رضا ( ع ) به وى فرمود :
اى فضل ! اين موارد كه خواندى بر ماست به شرط آن كه از خداوند بترسى ، ياسر گويد : امام مقصود فضل را در يك كلمه نقض كرد . پس فضل از نزد آن حضرت بيرون شد .
خروج مأمون و امام رضا ( ع ) از مرو
شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : از ياسر خادم روايت شده است كه گفت : چون مأمون تصميم گرفت از خراسان به سوى بغداد عزيمت كند ، با فضل بن سهل ذو الرئاستين از مرو خارج شد و ما نيز همراه با ابو الحسن رضا ( ع ) از مرو بيرون رفتيم .
رسيدن مأمون و امام رضا ( ع ) به سرخس و كشته شدن فضل بن سهل
ياسر خادم ، در تتمهء روايتى كه پيش از اين از صدوق نقل كرديم ، گفته است : چند روزى پس از اين ماجرا در حالى كه ما در يكى از خانهها بوديم . . . كه ناگاه مأمون از آن درى كه از خانهاش به خانه حضرت گشوده مىشد گرديد و گفت : سرورم ! اى ابو الحسن ! خداوند تو را در مورد فضل ، اجر دهاد ! فضل داخل حمام شد و عدهاى با شمشير بر او حمله برده وى را