تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
گفته بودند كه در آنجا نوشته شده است « انه كان بنيا » مأمون گفت : دروغت گفته‌اند بلكه قاف صحيح‌تر از عين ( چشم ) صحيح توست . و اگر نمىخواستم نفاق تو را نزد عامه بيشتر بنمايانم ترا ادب مىكردم . سپس دستور داد او را اخراج كنند .

انگيزهء طلب كردن مأمون ، حضرت رضا ( ع ) را به خراسان تا او را ولى عهد خويش گرداند

گفته شده است سبب اين امر آن بود كه رشيد براى پسرش محمد امين بن زبيده و سپس براى برادرش مأمون و بعد از آن دو ، براى برادرشان قاسم مؤتمن بيعت گرفته و كار عزل و ابقاى قاسم را به دست مأمون سپرده بود . رشيد همين مطلب را در صحيفه‌اى نوشته آن را در جوف گذارد . وى سپس كشور را ميان امين و مأمون تقسيم كرد . شرق كشور را به مأمون سپرد و به او امر كرد كه در مرو سكنى گزيند و غرب كشور را به امين داد و وى را به سكونت در بغداد امر كرد . مأمون در زمان حيات پدرش در مرو به سر مىبرد . سپس امين پس از مرگ پدرش هارون در خراسان ، مأمون را از ولايت‌عهدى خلع و با پسر كوچكش بيعت كرد . پس ميان آن دو جنگ در گرفت . وقتى كار بر مأمون تنگ شد ، نذر كرد كه چنانچه خداوند وى را بر امين چيره گرداند خلافت را در فاضل‌ترين فرد از خاندان ابو طالب قرار دهد . پس از چندى هنگامى كه مأمون ، برادرش امين را كشت و سلطنت را به خود اختصاص داد و حكمش در شرق و غرب كشورش روان گرديد ، نامه‌اى به رضا ( ع ) نگاشت و او را به خراسان دعوت كرد تا به نذرش وفا كند . صدوق در عيون اخبار الرضا همين وجه را برگزيده است . وى به سند خود از ريان بن صلت روايت كرده است كه گفت : مردم بسيارى از اميران و عامه با حضرت رضا ( ع ) بيعت كردند . عده‌اى هم كه از بيعت با رضا ( ع ) ناخشنود بودند بالاخره با وى بيعت كردند و مىگفتند : اين از نقشه فضل بن سهل است . مأمون كسى را به سوى من فرستاد . چون به نزدش رفتم گفت : شنيده‌ام برخى مىگويند بيعت رضا ( ع ) از نقشهء فضل بن سهل است ؟ گفتم : آرى . گفت : واى بر تو اى ريان ! آيا كسى گستاخى آن دارد كه به نزد خليفه‌اى كه مردم به اطاعت وى در آمده‌اند ، بيايد و به او بگويد خلافتت را به ديگرى واگذار . آيا اين عقلانى است ؟ گفتم : به خدا نه . گفت : اينك من علت اين كار را براى تو مىگويم . ماجرا چنين بود كه وقتى محمد برادرم نامه‌اى به من نوشت و مرا امر كرد كه نزد او بروم و من از اين كار سرباززدم على بن موسى بن ماهان را روانه كرد و به وى دستور داد مرا زنجير كند و طوق بر گردنم افكند . من نيز هرثمه بن اعين را به سجستان و كرمان فرستادم . ولى او شكست خورد و صاحب سرير خروج كرد و بر ناحيه خراسان چيره شد . تمام اين وقايع در يك هفته براى من رخ داد . ديگر نيرويى نداشتم و مالى نيز ، تا با آن خود را تقويت كنم .