تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
حيوان تو كيستى كه آنچه خدا حلال كرده ، حرام كنى ؟ 6 . اعتقاد وى به مخلوق بودن قرآن ، مطابق اعتقاد شيعه . به طورى كه اين اعتقاد يكى از معايب او قلمداد شده است . 7 . آنچه بيهقى در المحاسن و المساوى گفته است . وى گويد : مأمون گفت شاعر شيعه رعايت انصاف كرد در آنجا كه مىگويد :
انا و اياكم نموت فلا * افلح بعد الممات من ندما « 5 »
بنا به گفته بيهقى ، آنگاه مأمون ابياتى سرود و در آن على ( ع ) و اولاد آن حضرت را ستود و على ( ع ) را بر همگان برترى داد و او را « اعظم الثقلين » خواند . 8 . آنچه صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) نقل كرده است . وى گويد : روزى عبد الله بن مطرق بن ماهان بر مأمون وارد شد . على بن موسى الرضا ( ع ) نزد مأمون بود . مأمون از عبد الله پرسيد : دربارهء اهل بيت چه مىگويى ؟ عبد الله گفت : چه توانم گفت دربارهء سرشتى كه با آب رسالت عجين شده و نهالى كه با آب وحى غرس گرديده است ؟ آيا بويى جز مشك هدايت و عنبر تقوا از آن به مشام مىرسد ؟ پس مأمون حقه‌اى طلبيد كه در آن مرواريد بود و دهانش را بدان مرواريد پر كرد . 9 . آنچه سبط بن جوزى در تذكره الخواص نقل كرده است : وى گويد : ابو بكر صولى در كتاب الاوراق و غير آن گفته است : مأمون على ( ع ) را دوست مىداشت . وى به گوشه و كنار مملكت خويش نامه‌ها فرستاده بود مبنى بر اين كه على بن ابى طالب ( ع ) برترين مخلوقات پس از رسول خداست ( ص ) و كسى نبايد از معاويه به نيكى ياد كند و چنانچه كسى وى را به نيكى ياد كند خون و مالش مباح است . سپس صولى ، ابياتى از مأمون را كه در حق على بن ابى طالب ( ع ) سروده و طى آنها آن حضرت را ستوده و محبتش را به وى نشان داده بود ، نقل كرده است . سبط بن جوزى گويد : همچنين صولى در كتاب الاوراق ذكر كرده است كه بر يكى از ستون‌هاى مسجد جامع بصره نوشته شده بود :
« رحم الله عليا * انه كان تقيا »
ابو عمر خطابى بدين ستون تكيه مىداد . نام وى حفص بود و يك چشم داشت . اين ابو عمر دستور داد نام على ( ع ) را از اين شعر بزدايند . اين خبر را براى مأمون نوشتند . شنيدن اين خبر بر مأمون گران آمد و دستور داد ابو عمر را به سوى او آورند . چون ابو عمر به نزد وى رسيد مأمون از او پرسيد : چرا نام امير مؤمنان را از آن ستون زدودى ؟ ابو عمر گفت : نام « على » در آن شعر نبود . مأمون گفت :
« رحم الله عليا * انه كان تقيا »
ابو عمر گفت : به من
هامش
( 5 ) ما و شما مىميريم پس رستگار نشود آن كه بعد از مرگ پشيمان شد .