تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
پيروانش را در گوشه و كنار ، او مىنوشت پس چون رشيد به حجاز آمد به نزد او رفت و از عموى خويش سعايت كرد . وى به رشيد گفت : مگر نمىدانى در زمين دو خليفه‌اند كه خراج براى آنها برده مىشود ؟ رشيد گفت : واى بر تو ! من و چه كس ديگر ؟ گفت : موسى بن جعفر . آنگاه اسرار محرمانه امام كاظم ( ع ) را فاش كرد و رشيد هم آن امام را دستگير كرد . محمد در نزد رشيد مقام و جايگاه يافت و امام كاظم ( ع ) بر او نفرين كرد و دعايش دربارهء محمد و فرزندانش به استجابت رسيد . كشى به سند خود از على بن جعفر بن محمد ( ع ) نقل كرده كه گفت : محمد بن اسماعيل بن جعفر نزد من آمد و از من درخواست كرد تا ابو الحسن موسى ( ع ) خواهش كنم كه به او اجازهء سفر به سوى عراق را صادر كند و از وى راضى باشد و او را سفارشى نمايد . على بن جعفر گويد : من از رساندن پيغام محمد بن اسماعيل امتناع كردم تا آن كه امام براى وضو داخل شد و بيرون رفت و اين هنگام ، وقتى بود كه من مىتوانستم با امام خلوت كنم و با او سخن گويم . چون امام بيرون آمد عرض كردم : برادرزاده‌ات محمد بن اسماعيل از تو اجازهء سفر به عراق را مىخواهد و خواستار آن است كه به او وصيتى نمايى . امام به او اجازه داد و چون به مجلس خويش بازگشت محمد بن اسماعيل برپا خاست و گفت : اى عمو ! مرا سفارشى فرماى . امام ( ع ) فرمود : تو را سفارش مىكنم كه در ريختن خون من از خدا بترسى . محمد گفت : خدا لعنت كند كسى را كه در ريختن خون تو تلاش مىكند . سپس گفت : اى عمو ! مرا وصيتى كن . امام فرمود : تو را وصيت مىكنم كه از ريختن خون من از خداوند بترسى . آنگاه على بن جعفر گفت : سپس امام ( ع ) بدره‌اى به او داد كه در يك آن صد و پنجاه دينار بود . محمد آن را ستاند . سپس امام بدرهء ديگرى به وى داد كه آن هم يك صد و پنجاه دينار بود . محمد آن يكى را هم گرفت . سپس امام دستور داد يك هزار و پانصد درهم به محمد بپردازند . من دربارهء پرداخت اين همه صله به محمد ، سخنى گفتم و اظهار داشتم در اين باره زياده روى كرديد . فرمود : براى اين كه وقتى محمد از من مىبرد حجت من در پيوست با او محكم‌تر باشد . پس محمد به سوى عراق رهسپار گرديد . چون به بارگاه هارون رسيد - پيش از آن كه نزد هارون رود لباس سفرش را عوض نكرد - از هارون اجازهء ورود خواست به حاجب او گفت : به امير مؤمنان بگو محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد بر دراست . حاجب به وى گفت : نخست از اسب پايين آى و لباس راهت را تغيير ده و بازگرد تا تو را بدون كسب اجازه به درون فرستم . اينك امير مؤمنان خوابيده است . پس محمد گفت : امير مؤمنان را آگاه كن كه من آمده‌ام و اجازهء آمدن نداشته‌ام . پس حاجب به درون رفت و پيغام محمد بن اسماعيل را به هارون بازگفت . هارون اجازهء ورود داد . محمد داخل شد و گفت : اى امير مؤمنان در زمين دو