تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
به خانه فضل بن يحيى رفت كسى نمىدانست او براى چه كارى آمده است . سپس به نزد موسى بن جعفر ( ع ) رفت و ديد حال او همان گونه است كه به رشيد خبر داده‌اند . سپس از آنجا به سوى عباس بن محمد و سندى بن شاهك رفت و نامه‌هاى هر يك را به آنها داد . هنوز مدتى از رفتن فرستادهء رشيد از پيش آن دو نگذشته بود كه وى بشتاب به سوى خانهء فضل بن يحيى روانه گشت فضل با شگفتى و ترس همراه فرستادهء رشيد روانه شد تا به نزد عباس بن محمد رفت . عباس تازيانه و عقابين طلبيد و از فضل خواست لباسش را بكند و سپس سندى يك صد ضربه شلاق بر او زد . فضل بن يحيى بر خلاف حالتى كه داخل شده بود ؟ با چهره اى آشفته بيرون رفت و به مردمى كه در سمت راست و چپ او بودند سلام مىكرد . مسرور هارون را از آنچه پيش آمده بود مطلع كرد و هارون دستور داد موسى بن جعفر را به سندى بن شاهك تسليم كنند . هارون خود مجلس با شكوهى ترتيب داد و گفت : اى مردم ! فضل بن يحيى مرا نافرمانى كرده و از اطاعت من سر تافته است . و من مىخواهم او را لعنت كنم . پس شما نيز بر او لعنت فرستيد . از هر سوى مجلس فرياد لعنت بر فضل به هوا خاست به طورى كه خانه به لرزه در آمد . اين خبر به گوش يحيى بن خالد رسيد . پس به سوى هارون روانه شد و از در ديگر وارد مجلس هارون شد و از پشت سر وى در آمد به گونه‌اى كه هارون متوجه او نبود . سپس گفت : اى امير مؤمنان به من بنگر ، هارون شگفت زده به او گوش فرا داد . يحيى گفت : فضل ، جوان است و من ترا در مقصودى كه دارى يارى مىكنم . پس هارون به او نگريست و خوش‌حال شد و روى به مردم كرد و گفت : فضل در كارى مرا نافرمانى كرد و من او را لعنت كردم . اينك او توبه آورده و به طاعت من بازگشته است پس شما نيز با او دوستى كنيد . حاضران گفتند : ما با كسى كه با تو دوستى كند دوست و با دشمنانت دشمنيم و اينك دوستى او را مىپذيريم . سپس يحيى بن خالد با فرستاده از محضر هارون خارج شد و به بغداد رفت . مردم مضطرب بودند . يحيى چنين وانمود كرد كه براى راست كردن امور روستاها و بازديد از كار عمال بدانجا آمده است و چند روزى نيز به اين كارها پرداخت . آنگاه سندى بن شاهك را فرا خواند و دربارهء كار موسى بن جعفر به او فرمان داد و او نيز فرمان وى را اجرا كرد . آنچه سندى بدان مأمور شده بود ، كشتن موسى بن جعفر ( ع ) بود . سندى غذاى موسى بن جعفر ( ع ) را مسموم كرد . گويند او خرماى آن حضرت را مسموم ساخت و امام نيز از آن بخورد و سه روز بعد ، در حالى كه از اثر آن سم تب كرده بود ، در گذشت . چون موسى بن جعفر ( ع ) بدرود حيات گفت ، سندى بن شاهك فقها و بزرگان بغداد را كه هيثم بن عدى و عده‌اى ديگر نيز در ميان آنان بودند ، حاضر كرد . آنان به پيكر امام نگريستند . هيچ نشانى از زخم و خراش بر بدن آن حضرت نبود . وى از آنان گواهى گرفت كه موسى بن
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 139 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين