معاويه ، فردى را براى جمعآورى ماليات به سماوه فرستاد
ابن اثير گويد : در سال 39 ه ، معاويه ، زهير بن مكحول عامرى را به شهر سماوه فرستاد تا ماليات مردم را بگيرد . اين خبر به على ( ع ) رسيد . آن حضرت ، جعفر بن عبد الله اشجعى و عروة بن عشبه و جلاس بن عمير را كه اين دو تن اخير از قبيلهء كلب بودند ، روانه كرد تا از كلبيان و قبيلهء بكر بن وائل كه جزو پيروان او بودند ، اخذ ماليات كند . آنها با زهير روبهرو شده جنگ كردند . ياران على ( ع ) گريختند . و جعفر كشته شد . اما جلاس به چوپانى گذر كرد و جبّهء او را گرفت و جبّهء خود را كه از خز بود ، به آن مرد داد چون سواران دشمن به او رسيدند گفتند : كجايند پيروان ابو تراب ؟ او هم پاسخ داد : از آن طرف رفتند . سپس خود به سوى كوفه روى نهاد . ابن عشبه خيانت ورزيد . زهير او را سوار اسب كرده به نزد على ( ع ) برده بود . آن حضرت نيز او را با تازيانه زد . چون آن حضرت به سبب آنكه زهير او را حمل كرده بود به وى ظنين شده بود ، زهير نيز خشمگين شد و به معاويه پيوست . ( بدين صورت اگر كسى از عدالت على رنجيده مىشد به معاويه مىپيوست ) . اين هفت حمله بود كه در يك سال ( سال 39 ه ) به مقصود تلاش در تباهى زمين از جانب معاويه صورت پذيرفت .
فرستادن مسلم بن عقبه به دومة الجندل از جانب معاويه
امروزه به جاى دومة الجندل ، به آن شهر جوف گفته مىشود . ابن اثير گويد : در سال 39 ه معاويه ، مسلم بن عقبة مرى ( فرماندهء جنگ حره ) را به دومة الجندل روانه كرد . مردم آنجا نه با على و نه با معاويه بيعت نكرده بودند . مسلم آنان را به فرمانبردارى از معاويه فرا خواند اما آنها سرتافتند . على ( ع ) از اين ماجرا آگاه شد و مالك بن كعب همدانى را به همراه عدهاى به آن ديار گسيل داشت . مسلم تا هنگامى كه با آنان روبهرو شد ، از آمدن اين سپاه بىخبر بود .
پس هر دو گروه به نبرد پرداختند و مسلم گريخت . مالك نيز مدتى در آنجا بماند و مردم آن شهر را به بيعت على ( ع ) دعوت كرد ، اما مردم همچنان اعتنايى نكردند و مالك هم دست از دعوت برداشت و بازگشت .
جنگ سند
ابن اثير گويد : در همان سال ، حارث بن مره عبدى به كشور سند لشكر كشيد . او با اجازهء امير مؤمنان ( ع ) و داوطلبانه ، بدين سفر رفت . و غنايم و بردگان بسيارى گرفت و در يك روز هزار رأس تقسيم كرد .