كردهاند . آنان كشاورز مسلمانى را نيز كشتهاند . به وى گفته بودند آيا تو مسلمانى يا كافر ؟
پاسخ داده بود : مسلمانم . از او پرسيده بودند : دربارهء على چه مىگويى ؟ گفته بود : دربارهء او به نيكى ياد مىكنم كه او امير مؤمنان و سيد بشر و وصى پيامبر ( ص ) است . آنان نيز گفته بودند :
كفر ورزيدى . و وى را كشته بودند . در همين حال ، بر يهوديى دست يافته و از او پرسش كرده بودند : آيين تو چيست ؟ گفته بود : يهودى . پس وى را رها كردهاند . آنگاه على ( ع ) عبد الله بن وال را به سوى زياد روانه كرد تا اين خبر را به او برساند و ايشان را به نزد وى آورد . پس اگر سرتافتند با آنان جنگ كند . عبد الله از على ( ع ) اجازه گرفت تا خود نيز با زياد همراه شود .
على ( ع ) نيز به او اجازه داد و گفت : اميدوارم تو از كسانى باشى كه مرا بر حق يارى مىدهد و ياور من در برابر ستمگران باشى . ابن وال گفت : به خدا سوگند با وجود گفتار على اين شتران سرخ موى را دوست ندارم . وى به نزد زياد آمد و نامهء على را به او داد . آنان حركت كردند تا آنكه به گروهى رسيدند . به ايشان گفته شد كه خريت و يارانش به طرف جرجرايا در حركتند . زياد و يارانش آنان را تعقيب كردند تا در جايى به اسم مذار بر آنان دست يافتند .
خريت و يارانش ، فرود آمده و در آنجا مانده بودند . پس زياد به نزد آنان آمد . اصحاب وى خسته و مانده شده بودند . چون خريت و يارانش آنان را ديدند اسبان خود را پى كردند .
خريت از آنها پرسيد : چه مىخواهيد ؟ زياد كه مردى باتجربه و بينا بود ، پاسخ گفت : مىبينى كه خستهايم و صحيح نيست دربارهء كارى كه به نزد تو آمدهايم آشكارا سخن بگوييم . اجازهء فرود ده تا پس از آن با يكديگر دربارهء كار خود مذاكره كنيم . اگر ديدى سخن ما به سود توست آن را بپذير و اگر ما دريافتيم در آنچه تو مىگويى عافيت و سلامت نهفته ، گفتهء تو را رد نمىكنيم . خريت اجازهء فرود داد . زياد و يارانش در كنار آبى كه آنجا بود ، پايين آمدند و خوردند و چارپايانشان را بستند . زياد در ميان پنج تن از سوارانش و ميان ياران خريت ايستاد . زياد به يارانش گفت : عدهء ما با عدهء آنان يكسان است . و چنين مىبينم كه فرجام كار ما به جنگ منتهى مىشود . پس شما ناتوانتر از گروه آنان نباشيد . زياد به طرف خريت رفت و شنيد كه آنان مىگفتند : اينان با حالتى خسته پيش ما آمدند . ما آنان را وانهاديم تا استراحت كنند . به خدا سوگند اين از سوء تدبير بود . پس زياد به خريت گفت : چرا با امير مؤمنان و ما به دشمنى برخاستى و از ما جدا شدى ؟ خريت گفت : من مولاى شما را امام خود نمىدانم و روش شما هم روش من نيست . پس دريافتم كه بايد با كسانى هماواز شوم كه دعوى شورا مىكنند . زياد از او پرسيد : آيا مردم مىتوانند دربارهء مردى اتفاق نظر كنند كه علم او به خدا و سنت پيامبر ( ص ) و قرآن و قرابت وى با رسول خدا ( ص ) و سابقهء او در اسلام برتر از على باشد كه او را وانهادهاى ؟ پاسخ داد : خير . مىگويم خير . زياد گفت : چرا آن مرد مسلمان را كشتى ؟ گفت : من او را نكشتم . بلكه گروهى از يارانم او را كشتند . زياد گفت : آنان
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 717
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٧١٧