عقيل پاسخ داد : برادرم برايم در دين بهتر است و تو در دنيايم . و من دنيا را برگزيدم و از خدا خواهانم كه عاقبتم را به خير كند . همچنين ابن ابى الحديد در جاى ديگرى از شرح نهج البلاغه « 51 » مىنويسد : روايت شده كه عقيل بر امير المؤمنين ( ع ) وارد شد و ديد آن حضرت در صحن مسجد كوفه نشسته است . گفت : اى امير مؤمنان السلام عليك و رحمة الله و بركاته . عقيل در آن هنگام بينايى خود را از دست داده بود . على ( ع ) پاسخ داد : السلام عليك اى ابو يزيد . آنگاه به پسرش حسن ( ع ) نگريست و به او فرمود : برخيز و عمويت را بنشان . حسن ( ع ) برخاست و عقيل را نشانيد سپس قصد بازگشت كرد كه على ( ع ) فرمود : برو و براى عمويت پيراهن و ردا و ازار و كفش نو بخر . حسن ( ع ) براى خريد اين وسايل روانه بازار شد . فردا عقيل با لباسهاى نو بر على ( ع ) وارد شد و گفت : السلام عليك يا امير المؤمنين . على ( ع ) پاسخ داد : و عليك السلام اى ابو يزيد . عقيل پرسيد : اى امير مؤمنان ! چه مىبينم ؟ تو صاحب خلافتى ولى من خود را از آنچه تو خويش را بدان راضى ساختهاى خشنود نمىبينم . على ( ع ) به او گفت : اى ابو يزيد ! من سهم خود را از بيت المال به تو بخشيدم . چون عقيل از نزد على ( ع ) بيرون شد به درگاه معاويه رفت . معاويه دستور داد به او صد هزار درهم دهند . عقيل هم آن مبلغ را گرفت . سپس بعد از اين واقعه و پس از وفات امير مؤمنان ( ع ) و صلح امام حسن ( ع ) با معاويه ، باز عقيل به نزد وى رفت . سپس ابن ابى الحديد در تتمهء گفتار قبل مىگويد : عدهاى نيز گويند عقيل پس از وفات على ( ع ) به نزد معاويه روانه شد . آنان براى اين سخن خود استدلال كردهاند به نامهاى كه عقيل در آخرين روزهاى خلافت امير مؤمنان ( ع ) به آن حضرت نوشت و پاسخى كه وى به نامهء عقيل داد . ابن ابى الحديد خود گويد كه قول دوم در نظر من صحيحتر است . آنگاه ابن ابى الحديد ، نامهء عقيل و پاسخ على ( ع ) را بنابر آنچه ابن اسحاق در كتاب غارات روايت كرده ، نقل كرده و گفته است : عقيل بن أبي طالب به برادرش على بن أبي طالب ( ع ) ، در پى هجوم ضحاك بن قيس و آنچه دربارهء خذلان كوفيان و دست شستن آنان از مقابله با ضحاك شنيده بود ، نامهاى نوشت كه در زير آن را نقل مىكنيم . به بندهء خدا على امير مؤمنان از عقيل بن أبي طالب . سلام بر تو . سپاس خداى يگانه را سزد . ( اما بعد ) خداوند تو را از هر بدى و سختى مصون و محفوظ بدارد . به هر حال من براى حج عمره به سوى مكه روانه شدم . در ميان راه با عبد الله بن سعد بن ابى سرح كه حدود چهل تن از فرزندان جوان طلقا را نيز به همراه داشت ، مواجه شدم . من زشتى و تباهكارى را در چهرهء ايشان به وضوح ديدم . پس از آنان پرسيدم : اى فرزندان دشمنان به كجا مىرويد ؟ آيا به معاويه مىپيونديد . به خداى سوگند اين كينهاى است ديرينه از جانب شما كه مىخواهيد
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 695
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٩٥
هامش
( 51 ) ، ج 1 ، ص 157 .