كردهاند . پس معاويه ، ضحاك بن قيس فهرى را طلبيد و سه هزار تا پنج هزار تن را نيز تحت فرمان او قرار داد و گفت : حركت كن تا به ناحيهء كوفه برسى و هر چقدر مىتوانى از آن بالا برو پس هر يك از اعراب طرفدار على را ديدى بر او حمله ببر ، اگر چه آنها مسلح هم باشند .
پس ضحاك يورش برد و اموال را غارت كرد و هر كس از اعراب ( باديهنشينان ) را كه مىديد مىكشت تا آنكه به منطقه ثعلبيه رسيد . پس به حاجيان حمله برد و كالاهاى آنان را گرفت .
آنگاه با عمرو بن عميس بن مسعود ذهلى برادر عبد الله بن مسعود صحابى معروف پيامبر ( ص ) روبهرو شد و او را نيز در راه حج در منطقه قطقطانه به همراه گروهى از يارانش به قتل رسانيد . و البته تمام اينها از روى اجتهادى است كه حتما به صاحب آن نيز پاداش داده مىشود ! ! پس امير المؤمنين ( ع ) براى مردم به سخنرانى ايستاد . آنان را توبيخ كرد و به بسيج براى جنگ با دشمن تشويقشان كرد . آنان نيز به دعوت آن حضرت ، پاسخى ضعيف دادند .
على ( ع ) متوجه عجز و سستى مردم شد پس پايين آمد و از آنجا بيرون رفت تا به غريين رسيد .
آنگاه حجر بن عدى را فرا خواند و چهار هزار تن را تحت امر او قرار داد . حجر حركت كرد تا به سماوه ، ديار قبيلهء كلب ، رسيد و در آنجا با امرؤ القيس بن عدى كلبى از خويشان امام حسين ( ع ) ديدار كرد . زيرا آن حضرت با رباب دختر همين امرؤ القيس ، پيوند همسرى داشت . كلبيان راهنمايى سپاه حجر را بر عهده گرفتند و آنان را بر راهها و آبشخورها راهنمايى كردند . حجر و سپاهش گام به گام ضحك را تعقيب مىكردند تا آنكه در منطقهء تدمر با او روبهرو شدند . هر دو گروه ساعتى به پيكار پرداختند . از ياران ضحاك نوزده تن به خاك و خون در غلتيدند و از ياران حجر نيز دو تن از پاى درآمدند . با آمدن شب دو سپاه دست از نبرد كشيدن و چون صبح فرا رسيد از ضحاك و يارانش هيچ اثرى بر جاى نمانده بود .
اخبار مربوط به على ( ع ) با برادرش عقيل
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه « 50 » مىنويسد : عقيل در هيچ يك از جنگهاى ايام خلافت امير المؤمنين ( ع ) در ركاب آن حضرت شركت نكرد . او خود و فرزندانش را براى جنگ به على ( ع ) تسليم كرد اما آن حضرت او را از حضور در ميدان نبرد معاف كرد . سپس ابن ابى الحديد گويد : مردم دربارهء عقيل اختلاف كردهاند كه آيا در زمان حيات امير مؤمنان ( ع ) به جانب معاويه پيوست يا خير ؟ گروهى پاسخ مثبت به اين سؤال داده و روايت كردهاند : روزى معاويه ، در حالى كه عقيل هم در نزد وى حضور داشت ، گفت : اين ابو يزيد است . اگر نمىدانست من بهتر از برادرش هستم اينجا پيش ما نمىماند و برادرش را ترك نمىكرد .
هامش
( 50 ) ج 3 ، ص 82 .