او را دوست مىداشتند و از ولايت او بر مصر ، استقبال كردند . چون مصريان عثمان را محاصره كردند از او درخواست عزل عبد الله بن سعد بن ابى سرح ، از ولايت مصر ، را كردند به وى پيشنهاد دادند تا محمد بن ابو بكر را جاى عبد الله بر آنان بگمارد . عثمان نيز عهدنامهاى براى ولايت او بر مصر نوشت . وى با مردم مصر رفت تا نامهء عثمان را به ابن ابى سرح تسليم كند . با توجه به اين مطالب ، جز توليت محمد بن ابو بكر بر مصر ، هيچ رأى و تدبيرى براى على ( ع ) باقى نمانده بود . زيرا چنان كه گفتيم مصريان به او علاقه داشتند و او را برگزيده بودند و از طرف ديگر هم محمد با داشتن اخلاقى پسنديده ، استحقاق برخوردارى از اين منصب را داشت . با اين مقدمات ، گمان قوى مىرفت كه مردم از وى اطاعت و او را يارى كنند و بر محبت و دوستى او جمع آيند . اما عاقبت كار او همان شد كه ديديم . ولى اين امور را نمىتوان عيب و منقصتى براى امير مؤمنان ( ع ) قرار داد . زيرا امام بنابر مصالحى كه خود در نظر دارد به رتق و فتق امور مىپردازد و كسى هم جز خداوند از امور پنهان آگاهى ندارد . در زمان رسول خدا ( ص ) هم آن حضرت ، جعفر و زيد و عبد الله بن رواحه را در روز جنگ موته به ميدان فرستاد . اما آنان همگى كشته شدند و سپاهشان نيز درهم شكست و عدهاى از آنان نيز با حالى زار و نزار به مدينه بازگشتند . حال با اين وجود كسى مىتواند پيامبر ( ص ) را بدين خاطر مورد ايراد قرار دهد و تدبير و فكر او را زير سؤال ببرد ؟ !
فرستادن عبد الله بن حضرمى از سوى معاويه به بصره جهت ايجاد فتنه
ابن اثير گويد : در سال 38 ه پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر ، معاويه مردى به نام عبد الله بن حضرمى را براى ايجاد فتنه و فساد به بصره فرستاد . زيرا او مىدانست كه اكثر اهالى بصره ، هواخواه عثماناند و به خاطر ضربهاى كه در جنگ جمل خوردهاند ، هنوز خشمگين و عصبانىاند . از طرفى ابن عباس ، امير بصره ، نيز جهت عرض تسليت به على ( ع ) به خاطر كشته شدن محمد بن ابو بكر ، بصره را ترك گفته و به كوفه رفته و زياد بن أبيه را به جانشينى خود گمارده بود . ابن حضرمى در ميان بنى تميم منزل كرد . هواداران عثمان و ديگران به نزد او آمدند و وى براى ايشان سخنرانى كرد و آنان را به خونخواهى عثمان فرا خواند . پس ضحاك بن قيس هلالى ، رئيس شرطه ابن عباس ، برخاست و گفت : خدا تو را رسوا كند . به خدا براى ما همان چيزى را آوردى كه طلحه و زبير براى ما آورده بودند . ما با على دست بيعت داديم و كارهايمان سر و سامان گرفت اما آن دو ما را به سوى تفرقه سوق دادند . اكنون ما دوباره با او بيعت كرديم و او از لغزش ما درگذشت و گنهكاران را مورد عفو قرار داد . حال تو از ما مىخواهى كه باز شمشيرها را از نيام بيرون كشيم و به جان يكديگر