تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
من معاويه را بدين سمت نمىگمارم و دست از مهاجران اولين برنمىدارم . و اما اينكه به قدرت او تعريض كردى بدان كه اگر قدرت او براى من به ظهور برسد هرگز او را به خلافت نمىگمارم . و در ضمن در راه خدا هم رشوت نمىگيرم . اما اگر تو هم مايل باشى مىتوانيم سنت يا نام عمر بن خطاب را دوباره زنده سازيم . عمرو بن عاص گفت : اگر تو در نظر دارى با پسر عمر بيعت كنى چرا از بيعت با پسر من دورى مىجويى حال آنكه تو نسبت به فضيلت و صلاحيت فرزندم آگاهى دارى . ابو موسى پاسخ داد : اين مقام كسى را سزد كه قاطع باشد بخورد و بخوراند . و حال آنكه عبد الله ، فرزند تو ، چنين خصوصياتى ندارد . ابو موسى دچار غفلت شده بود . عبد الله بن زبير به ابن عمر گفت : به جانب عمرو بن عاص روانه شو و به او رشوت ده . ابن عمر پاسخ داد : به خدا قسم تا زنده‌ام براى اين كار رشوه نخواهم داد . لكن عبد الله بن عمرو بن عاص گفت : واى بر تو ! عرب پس از آن جنگ سخت كار خود را به تو واگذار كرد . پس دوباره آنان را به فتنه سوق مده و از خدا بترس . عمرو و ابو موسى هرگاه در دومة الجندل با يكديگر برخورد مىكردند ، عمرو ، ابو موسى را در گفتار بر خود مقدم مىداشت و به وى مىگفت : تو پيش از من صحابى رسول خدا ( ص ) بودى و از من سالخورده‌ترى . پس تو نخست سخن بگوى . آنگاه ابو موسى سخن مىگفت . عمرو در هر كارى پيوسته ابو موسى را مقدم مىداشت تا بدين وسيله او را بفريبد . نخست از خلع على ( ع ) از خلافت سخن گفتند . عمرو خواست خلافت را به معاويه اختصاص دهد ، اما ابو موسى خوددارى كرد . سپس عمرو تلاش كرد تا خلافت را به فرزندش ويژه دارد اما بازهم ابو موسى قبول نكرده ابو موسى خواست تا خلافت را به عبد الله بن عمر اختصاص دهد . اما عمرو آن را نپذيرفت و پرسيد : اى ابو موسى نظر نهايى تو چيست ؟ ابو موسى گفت : من در نظر دارم اين دو تن ، على و معاويه ، را خلع كنم . و سپس تعيين خليفه را بر عهدهء شوراى مسلمانان واگذار كنم تا آنان هر كس را كه خواستند بدين مقام برگزينيد . عمرو گفت : نظر تو نيك و صحيح است . پس هر دو به طرف مردم ، كه گرد آمده بودند ، رفتند . ابو موسى آغاز سخن كرد و خداى را حمد و ثنا گفت و اظهار داشت : نظر من و نظر عمرو اينك بر يك چيز متفق شده كه اميدواريم امر اين امت بدان راستى پذيرد . عمرو گفت : آرى چنين است . سپس عمرو گفت : اى ابو موسى نخست تو سخن بگوى . ابو موسى پيش آمد تا سخن بگويد . ابن عباس او را صدا زد و گفت : واى بر تو به خدا من فكر مىكنم او به تو حقه زده است . اگر به راستى تصميم شما يكى است بگذار نخست عمرو سخن بگويد و آنگاه تو سخن بگوى . عمرو مردى حيله‌گر است و اطمينان ندارم كه او رضايت خاطر تو را در تصميمى كه گرفته‌ايد ، فراهم آورد . اگر تو در ميان مردم سخن بگويى ، او با تو به مخالفت مىپردازد . ابو موسى مردى بىشعور بود . پس گفت : ما با هم اتفاق كرده‌ايم . سپس جلو آمد