بسر نيز حيلهء عمرو را به كار بست
معاويه به بسر بن ارطاة گفت : آيا به جنگ على مىروى ؟ گفت : در اين باره كسى سزاوارتر از تو نيست . اما اكنون كه شما از جنگيدن با او روىگردانيد به ناچار من به پيكار او مىروم .
معاويه به او گفت : اما فردا تو در عجاجه در اول سپاه با او روبهرو مىشوى . پسر عموى بسر كه از حجاز آمده بود ، نزد بسر حضور داشت و مشغول گفتوگو با دخترش بود . پس وى به نزد بسر رفت و به او گفت : شنيدهام قول دادهاى كه با على پيكار كنى . آيا نمىدانى پس از معاويه ، عتبه و پس از وى محمد والى خواهند شد ؟ ! پس چرا مبارزهء با على را پذيرفتى ؟ بسر گفت : به خاطر خجلت . زيرا سخنى گفتم كه از انجام آن شرمنده شدم . آن جوان خندهاى كرد و اشعارى سرود و در آن از قوه و نيروى على ( ع ) ياد كرد و بسر را از مبارزهء با على ( ع ) بر حذر داشت . بسر گفت : آيا مبارزهء با على بالاتر از مرگ است ؟ به خداى سوگند مرگ ملاقات خداوند است . فردا صبح على ( ع ) به همراه اشتر از سپاه خود جدا شد و به قصد رسيدن به تپه حركت كرد و چنين رجز خواند :
من على هستم . بپرسيد تا آگاه شويد . سپس به ميدان جنگ روى آريد و گريزان شويد .
شمشير من بران و نيزهام درخشان است و پيامبر ( ص ) پاك و مطهر از خاندان ما مبعوث شده .
حمزهء خوب از ماست و نيز جعفر از ماست كه در بهشت خرم داراى بال است .
و اسد الله كه موجب فخر است اين در مقابل آن است و پسر هند ( معاويه ) از ترس مخفى شده است . و مذبذب و فرارى و عقب نشسته است .
بسر در حالى كه صورت خود را با نقابى آهنين پوشانيده و شناختن او دشوار بود ، در نزديكى تپه به استقبال على ( ع ) شتافت و بانگ برآورد : اى ابو الحسن به رزم من بيا . على ( ع ) بىباكانه و به سرعت به سوى او رفت و چون به نزديك وى رسيد ، نيزهاى بر بسر زد و او را بر زمين افكند . اما زره آهنى كه بسر بر تن داشت ، مانع از رسيدن نيزه به پيكر او شد . بسر از جان خود دفاع مىكرد و قصد كرد عورتش را آشكار كند . تا على ( ع ) را از خود دور براند . آن حضرت از كشتن وى چشم پوشيد و به او پشت كرد . اشتر به هنگام افتادن بسر بر روى زمين ، او را شناخت و گفت : اى امير المؤمنين ! اين بسر بن ارطاة دشمن خدا و دشمن توست .
على ( ع ) فرمود : او را واگذار . لعنت خدا بر او باد . آيا پس از آن كارش ؟ ! پسر عموى جوان بسر به على ( ع ) حمله كرد . اشتر به او يورش برد و كمرش را بشكست . بسر نيز از ضربهء على ( ع ) برخاست و به جانب سپاهش روى كرد . على ( ع ) خطاب به او بانگ زد : اى بسر ، معاويه از تو بدين كار سزاوارتر بود . بسر به نزد معاويه بازگشت . معاويه به او گفت : چشمانت را بالا بگير . خداوند زندگى دوباره به تو بخشيد . از آن پس ، هرگاه بسر با سپاهى كه على ( ع ) نيز ميانشان بود ، برخورد مىكرد خود را به كنارى مىكشيد و سواران شام على ( ع ) را احاطه مىكردند .