خون مىبارد ؟ معاويه گفت : ولى اين مسأله باعث خوارى تو شد . نصر گويد : چون معاويه ، زبان به سرزنش عمرو گشود ، وى اشعارى سرود و در آن از دلاوريهاى على ( ع ) تجليل كرد و شماتتهاى معاويه را بىجا خواند .
على ( ع ) در سپيده دم ، نماز صبح را با مردم به جاى آورد . سپس به همراه آنان مهياى كارزار شد . مردم با پرچمهاى خويش بيرون آمدند و شاميان به سوى ايشان هجوم آوردند .
پس ابرهة بن صباح ابرهه حميرى گفت : اى مردم يمن ! واى بر شما . من گمان مىكنم اكنون وقت نابودى شما فرا رسيده است . واى بر شما ميان اين دو مرد را خالى كنيد تا آنان با هم پيكار كنند . پس اگر هر يك از آن دو ديگرى را از پاى درآورد ما همه تابع او خواهيم شد . اين مرد از سران سپاه معاويه بود . سخن ابرهه به گوش على ( ع ) رسيد ، آن حضرت فرمود : ابرهه درست مىگويد . همچنين معاويه از گفتهء ابرهه باخبر شد . پس در انتهاى سپاهش گردش كرد و گفت : گويا عقل ابرهه را چيزى مىشود ! شاميان گفتند : به خدا سوگند ابرهه در دين و فكر و نيرو برتر از همه ماست . اما معاويه از مبارزهء با على ( ع ) چندان خوشدل نبود .
در آن روز ، عروة بن داود دمشقى ظاهر شد و گفت : اگر معاويه از پيكار با تو گريزان است پس اى ابو الحسن به نبرد من شتاب . پس على ( ع ) به سوى او رفت . ياران آن حضرت به وى عرض كردند : اين سگ را وابند او كسى نيست . على ( ع ) فرمود : به خدا قسم معاويه در نزد من امروز منفورتر از اين مرد نيست . پس ضربتى بر آن مرد فرود آورد و او را دو تكه كرد .
نيمى در راست و نيم ديگر در چپ فرو افتاد . هر دو سپاه از سنگينى اين ضربت به لرزه درآمدند . سپس آن حضرت به عروه گفت : اينك برخيز و قوم خود را آگاه كن . قسم به آنكه محمد ( ص ) را به حق مبعوث كرد . تو دوزخ را به چشم خويش ديدى و از پشيمانان شدى » .
پسر عموى عروه گفت : عروه چه بدفرجام شد ! خداوند زندگى را بعد از مرگ ابو داود زشت كناد ! آنگاه خود به سوى على ( ع ) يورش برد و نيزه انداخت اما على ( ع ) او را با نيزه انداخت و ضربتى بر او زد و وى را به ابو داود ملحق كرد . معاويه بر تپهاى ايستاده بود و نگاه مىكرد .
پس گفت : ننگ و زشتى بر اين مردان ! آيا كسى در ميان آنان نيست تا با على بجنگد يا او را به هنگام درگيرى دو سپاه و برخاستن گرد و غبار ، از پاى درآورد ؟ وليد بن عقبه گفت : تو به رزم او بشتاب . تو از ديگران به جنگيدن با او سزاوارترى .
معاويه گفت : به خداى سوگند او مرا به مبارزهء خود دعوت كرد تا آنجا كه من از قريش شرمنده شدم و من به پيكار با او قدم پيش نمىنهم . سپاهيان فقط براى حفظ جان رئيس گماشته شدهاند . وليد گفت : از او درگذريد . گويا شما صداى او را نشنيدهايد . شما مىدانيد كه على ، حريث را كشت و عمرو را رسوا كرد . من كسى را نديدهام كه به نبرد على رفته جز آنكه از پاى درآمده است .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 642
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٤٢