كسانىاند ؟ گفتند : ربيعه و تو شب پيش را در ميان ايشان به سر آوردى . پس على ( ع ) گفت :
اى ربيعه ! فخرى بزرگ از آن توست . سپس به هاشم گفت : لوا را بگير . به خدا قسم چنين شبى را نديده بودم . سپس آن حضرت به سوى قلب سپاه روانه شد تا لوا را در آنجا قرار داد .
در آن هنگام سعيد بن قيس در مركز سپاه قرار داشت . مردى به نام نغير از ربيعه به وى ملحق شد و به آن حضرت گفت : اگر ربيعه به كار خود پايان ندهد ، ربيعه با ربيعه و مضر با مضر مىجنگد . ديشب مضر مشكلى از تو حل نكرد . على ( ع ) به او نگاهى سخت انداخت . چون صبح فرا رسيد همهء سپاه على به جز ربيعه مهياى نبرد شدند . آنان از جاى خود حركت نكرده بودند . على به ايشان پيغام داد كه به جنگ دشمنانتان آماده شويد . اما بازهم ابا كردند . حضرت على ( ع ) براى بار دوم به ايشان پيام داد كه براى جنگ برخيزيد . اما ربيعه گفتند : چگونه آماده شويم كه اين سپاه در پشت ما جاى گرفته است . به امير المؤمنين بگو همدان يا قبيلهاى ديگر را بفرستند تا با آنها مقابله كنند . آن حضرت اشتر را به جانب ايشان فرستاد . اشتر بانگى بلند داشت پس فرياد كرد : اى جماعت ربيعه ! چرا آمادهء جنگ نمىشويد ؟ كه شما ياران فلان و فلانيد . مردان ربيعه گفتند : ما از جاى خود حركت نمىكنيم تا ببينيم اين سپاهى كه در پشت سر ماست و چهار هزار تن جنگجو دارد چه مىكند . به امير المؤمنين بگو كسانى را به جنگ ايشان بفرستد . اشتر به آنها گفت : امير المؤمنين مىگويد شما خود به جنگ آنها رويد كه اگر گروهى از شما به پيكار آنان عازم شوند ايشان همچون ملخ رميده شما را وامىنهند و مىگريزند . پس ربيعه ، تيم اللات و نمر بن قاسط و عنزه را به جنگ آنها روانه كردند . اين سه تن گفتند : چون ما با زرههاى آهنين و به صورت پياده براى رويارويى ايشان رفتيم آنها ترسيدند و همچون ملخ پراكنده شدند . راوى گويد :
پس سخن اشتر را ياد كردم كه گفت : آنان به مانند آهوى وحشت زده مىرمند . پس به طرف ياران خود بازگشتيم . جنگ ميان ياران ما و شاميان شروع شده بود . شاميان گروهى از سپاه عراق را ، كه برخى از آنها از ربيعه بودند ، به محاصره در آورده بودند و ما نمىتوانستيم با آنها رابطهاى برقرار كنيم . تا آنكه تصميم گرفتيم و با شمشير بر شاميان تاختيم و حلقهء محاصره را شكسته به ياران خود پيوستيم . راوى گويد : سپس با شمشير و نيزههاى آهنين به جنگ پرداختيم تا آنكه شب فرا رسيد و نبرد خاتمه يافت و نديديم كه مردى از ما يا از طرف مقابل از ميدان نبرد بگريزد . عبيد الله بن عمر آغاز حمله كرد و رجز مىخواند . از طرف سپاه على ، حريث بن جابر حنفى به مقابلهء او شتافت و با نيزه عبيد الله را از پاى درآورد . اين حريث ميان دو سپاه و در چادرى سرخ رنگ بود . هرگاه كه سپاهيان پيكار مىكردند وى در وقت نياز ، به ايشان آب و شير و غذا مىرساند . حسن ( ع ) به مردى برخورد كرد كه به كشتهاى تكيه داده و نيزهء خود را در چشم او فرو كرده و اسبش را به پاى او بسته است . پس حسن به
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 621
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٢١