گفتند : آرى . ما از پروردگارمان و از تو پوزش مىخواهيم . اگر او بر ما تجاوز و ستم نمىكرد ما با او چنين نمىكرديم . پسر ذى الكلاع ، كه از خوشخوترين مردمان بود ، از اسب فرود آمد و اندكى پدرش را از روى زمين بلند كرد ، اما نتوانست او را حمل كند . از اين رو گفت : آيا جوانمردى به كمك مىآيد ؟ پس خندف بكرى به كمك آمد و گفت : برويد كنار . پسر ذى الكلاع به او گفت : اگر ما كنار رويم چه كسى او را حمل مىكند ؟ گفت : كسى كه او را كشته است . پس خندف جنازهء ذى الكلاع را برداشت و آن را بر پشت استر نهاد و با طناب محكم آن را بست و پسر ذى الكلاع جنازه را برد .
معاويه جنگ را ميان ياران خود تقسيم كرد
نصر بن مزاحم مىنويسد : چون كار بر معاويه سخت شد ، عمرو بن عاص و بسر بن ارطاة و عبيد الله بن عمرو عبد الرحمن بن خالد بن وليد را فرا خواند و به ايشان گفت : برخى از ياران على مرا غمگين ساختهاند . از جملهء آنها سعيد بن قيس در همدان و اشتر در ميان قوم خود و مرقال و عدى بن حاتم و قيس بن سعد در انصار را مىتوانم نام برم . يمانيان در ميان خود شما را نكوهش مىكنند و من براى شما كه از قبيلهء قريش هستيد ، خجلت مىكشم .
اينك من تصميم دارم به مردم بفهمانم كه شما توانا و زورمند هستيد . و هر يك از شما را براى مصاف با شخصى با سپاه على در نظر گرفتهام . پس اين امر را بر عهدهء من قرار دهيد .
حاضران با گفتار او موافقت كردند . معاويه گفت : من فردا با سعيد بن قيس و قوم او در جنگ مىشوم . و اى عمرو تو بايد با اعور بنى زهرهء مرقال نبرد كنى . و اى بسر تو بايد با قيس بن سعد بجنگى و اى عبيد الله تو هم بايد به جنگ اشتر بشتابى و اى عبد الرحمن بن خالد تو بايد با اعور طىء يعنى عدى بن حاتم نبرد آزمايى . وى براى هر يك از جنگاوران خود يك روز تعيين كرد . چون صبح فرا رسيد معاويه تمام سپاهيان خود را گرد آورد و سپس به عزم جنگ با همدانيان ، در حالى كه خود پيشاپيش همه بود و رجزخوانى مىكرد ، حركت كرد .
وى مدتى به پرتاب نيزه پرداخت . همدانيان شعار خاص خود را سر دادند و جنگ بالا گرفت . آنگاه سعيد بن قيس با اسب به سوى معاويه تاخت . همدانيان گفتند معاويه قدرت گريز ندارد . اما معاويه بدون آنكه پيروزى به دست آرد بازگشت . و با آمدن شب ، دو سپاه از جنگ دست شستند . روز دوم عمرو بن عاص ، به همراه عدهاى از سواران تحت امر خود ، به قصد جنگ با مرقال بيرون شد . مرقال لواى بزرگ على را در ميان برخى از محافظان بر دوش مىكشيد . عمرو دست به كار حمله شد و نيزه انداخت . پس هاشم به او يورش برد و به سوى عمرو نيزه انداخت تا بازگشت . آتش جنگ شعلهور شد و پس از آن هر دو گروه به اردوگاههاى خود بازگشتند . اين امر سبب خوشحالى معاويه نشد . در سومين روز بسر بن