مرد تميمى ايستاد و گفت : تو كيستى ؟ يزيد گفت : يكى از مردان بنى عامر . مرد گفت : خداوند مرا قربان شما كند . ما هر جا كه با شما برخورد كرديم بزرگوارتان يافتيم . به خدا قسم من آخرين يازده مرد از بنى تميم هستم كه شما امروز همهء آنها را كشتيد . چون سپاهيان از ميدان جنگ بازگشتند ، يزيد ، عبد الله را مورد عتاب قرار داد . ميان دو سپاه درگيرى شديدى به وقوع پيوست . شاميان صفوف اهل طى را مهيا مىكردند . پس حمزة بن مالك به نزد آنان آمد و گفت : خداوند پدر شما را بيامرزد ، شما كيستيد ؟ عبد الله بن خليفه گفت : ما طىء دشتها و كوههاى استواريم . ما نگاهبان كوههاى ميان عذيب تا عين هستيم . ما طىء نيزهها و درهها و سواران پگاهانيم . حمزه به او گفت : « بهبه ! چه نيكو دربارهء قومت سخن گفتى . » سپس نخعيان جنگى سخت كردند و گروهى از آنان كشته شدند .
اتهامى به خالد بن معمر
عدهاى به على گفتند : خالد بن معمر سدوسى با معاويه مكاتبه مىكند . آن حضرت به خالد و گروهى از بزرگان ربيعه نامهاى نگاشت و فرمود : اى قبيلهء ربيعه ! شما ياران من و پاسخگوى به دعوت من و از مطمئنترين قبايل عرب هستيد كه من به آنها اعتماد دارم . به من گفتهاند كه رئيس شما ، خالد بن معمر ، با معاويه نامهنگارى مىكند . آنگاه به خالد فرمود : اى خالد اگر خبرى كه دربارهء تو گفتهاند راست است من خداوند و تمام حاضران در اينجا را گواه مىگيرم كه تو را زينهار دهم تا به سرزمين عراق يا حجاز و يا هر جاى ديگرى كه تحت تسلط معاويه نباشد ، بر وى و اگر اين خبر ، اتهامى بيش نيست پس با سوگند گمان ما را از خود زايل كن . خالد نيز به خداوند قسم ياد كرد كه چنين عملى از او سر نزده است . عدهاى از مردان ربيعه نيز گفتند : اگر بدانيم خالد مرتكب چنين كارى شده ، او را خواهيم كشت .
شقيق بن ثور گفت : خداوند خالد را در هنگام يارىرسانى به معاويه و شاميان بر ضد على و قبيلهء ربيعه ، موفقيت ندهد . زياد بن خصفه به على ( ع ) عرض كرد : اى امير المؤمنين ! سوگندهاى ابن معمر را بپذير كه او خيانت نمىكند . على ( ع ) نيز سوگند ابن معمر را پذيرفت .