صفر سال 37 ه فرا رسيد ، معاويه براى سپاهيانش خطبهاى ايراد و آنان را به جنگ تشويق كرد . وى پيش از وقوع جنگ بزرگ ، سخنرانى ديگرى براى ياران خود كرد و در پايان سخنانش گفت : اى مردم شام ! بنگريد . شما فردا بر يكى از اين سه حالت با عراقيان رودررو خواهيد شد . يا آنانيد كه در جنگ با گروهى كه بر شما ستم روا داشته و از شهر خود آمده و ديار شما را اشغال كردهاند ، در پى ثوابى هستيد كه در نزد خداوند است . يا آنانيد كه به خونخواهى از خليفهء خود و داماد پيامبرتان برخاستهايد و يا آنكه قومى هستيد كه از زنان و فرزندان خود دفاع مىكنيد .
كشته شدن ذى الكلاع حميرى
زياد بن خصفه در روز صفين به نزد عبد القيس آمد . در آن روز قبايل حمير با ذى الكلاع ، كه عبيد الله بن عمر هم در ميان آنها بود ، براى جنگ با قبيلهء بكر بن وائل آماده شدند . ميان آنان جنگ شديدى در گرفت . زياد بن عبد القيس گفت پس از امروز ، بكرى باقى نمىماند .
ذى الكلاع و عبيد الله ، ربيعه را نابود كردند . پس به كمك ايشان بشتابيد . اگر نه از بين مىروند زياد و عبد القيس سوار شدند و همچون ابرى سياه به حركت درآمدند . آنان به قسمت چپ سپاه حملهور شدند و جنگ سخت شد . قبايل عك و لخم و جذام و اشعر از شاميان بر قبايل مذحج و بكر بن وائل تاختند . در اين ميانه يكى از عكيان لب به رجزخوانى گشود و مردان جنگاور قوم خود را ستود و در عوض مذحجيان را تحقير كرد . مردان مذحج با شنيدن اين سخن سخت برآشفتند و منادى آنان فرياد كرد : اى آل مذحج ! پاهاى دشمن را بزنيد . پس قتل عامى صورت گرفت و اسبها و سواران در خون غوطه خوردند . ابو شجاع حميرى كه از خردمندان همراه على بود ندا داد : اى حميريان ! آيا شما معاويه را بهتر از على مىدانيد ؟ ! تلاشتان بيهوده ماند ! پس تو اى ذى الكلاع ! به خدا سوگند ما در تو ذرهاى نيت خير در دين خدا نديدهايم . ذى الكلاع گفت : اى ابو شجاع ! به خدا قسم اعلام مىكنم كه معاويه برتر از على نيست اما من به خونخواهى عثمان پيكار مىكنم .
ابو نوح كلاعى حميرى گفت : در جنگ صفين در ركاب على ( ع ) بودم كه به مردى از شاميان برخوردم كه مىگفت : چه كسى مرا به نزد ابو نوح حميرى مىبرد ؟ گفتيم : اين حميرى است . كدام يك از ايشان را مىخواهى ؟ گفت : ابو نوح كلاعى را . گفتم : اينك او را يافتهاى . تو كيستى ؟ گفت : ذو الكلاع . به سوى من بيا . پاسخ دادم : معاذ الله بدون لشكر به نزد تو آيم . گفت : ذمهء خدا و رسولش و نيز ذمهء ذى الكلاع براى تو باد كه سالم به سوى سپاهت بازگردى . من مىخواهم از تو پرسشى كنم كه در آن ميان ما بحث در گرفته است . پس ابو نوح به طرف او روانه شد . ذى الكلاع گفت : تو را خواستم تا حديثى را كه عمرو بن عاص