جنگ غطفانيان عراق در صفين
رايت غطفانيان عراق به دست ابو سليم عياش بن شريك بود . يكى از مردان آل ذى الكلاع به ميدان آمد و مبارز طلبيد . قائد بن بكير عبسى به جنگ او عازم شد اما مبارز كلاعى او را از پاى در آورد . سپس عياش بن شريك به نبرد او شتافت . در راه هرم بن شبير به او رسيد و گفت :
با اين مرد قوى پنجه در جنگ مشو . عياش گفت : مادرت به سوگت نشيند ! آيا بالاتر از مرگ چيزى هست ؟ و آيا از مرگ گريز و گريزى هست ؟ به خدا قسم با او مىجنگم تا يا مرا بكشد و يا آنكه مرا به قائد بن بكير ملحق كند . عياش بر او نگريست . وى زرهى آهنين بر تن داشت و تنها محلى به اندازهء يك بند كفش از گردنش ، فاصله ميان كلاهخود و زره ، پيدا بود . كلاعى بر او ضربتى زد و اندكى از زره او را پاره كرد . زره عياش از پوست شتر بود . عياش نيز در همان نقطه ضربتى فرود آورد و نخاع او را قطع كرد . فرزند كلاعى به انتقام خون پدر به ميدان قدم نهاد . اما بكير بن وائل يا زياد بن خصفه به او امان نداد و وى را از پاى در آورد . مردى از قبيلهء ازد بيرون آمد و طلب مبارزه كرد . يكى از عراقيان به جنگ او شتافت و وى را كشت . پس اشتر به طرف او رفت . اندكى نگذشته بود كه اشتر آن مرد را به خاك و خون غلتانيد . مردى با ديدن اين صحنه گفت : اشتر آتشى است كه با گردباد همراه شده . در روز چهارشنبه جنگى سخت ميان دو سپاه روى داد . مردى از سپاهيان على گفت : به خدا قسم به معاويه حمله مىكنم تا او را از پاى درآورم . پس اسبى برگرفت و به سمت معاويه روانه شد . هيچ مانعى او را از رفتن به جانب معاويه بازنداشت تا آنكه به معاويه رسيد . معاويه از ترس در خرگاه خيمه پنهان شد . آن مرد از اسب فرود آمد و بر معاويه داخل شد . معاويه از خرگاه خيمه بيرون آمد .
مرد به تعقيب رد پاى او پرداخت . معاويه بيرون آمده بود و اشعارى مىخواند . مردم به گرد آن مرد جمع شدند و او را محاصره كردند . معاويه گفت : واى بر شما ! شمشير در اينجا كارگر نيست پس از سنگ استفاده كنيد . آنان با سنگ به آن مرد حمله كردند و آن مرد كشته شد و معاويه جان سالم بدر برد . يكى از عراقيان به نام ابو ايوب بر سپاه شاميان تاخت و آنگاه بازگشت سپس مردى از شاميان بر صفوف عراقيان زد و بازگشت . ميان ابو ايوب و اين مرد شامى به جنگ پرداختند . ابو ايوب ضربتى بر گردن او زد و گردن وى را جدا كرد اما آن مرد سر خود را بر روى بدنش قرار داد به طرف شاميان رفت و چون به آنان رسيد از پاى درآمد و بمرد . على ( ع ) در اين باره فرمود : به خدا من از ايستادن سر آن مرد بر روى بدنش بيشتر از آن ضربت در شگفت شدم و آن ضربت بسيار تعريفى بود . ابو ايوب براى جنگ روانه شد .
پس على ( ع ) به او گفت : به خدا سوگند تو مصداق اين سخن شاعرى كه گفته است : پدران ما ضربت زدن را به ما آموختند و ما آن را به فرزندان خود خواهيم آموخت .