تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠

مبارزهء دو برادر

يكى از شاميان از سپاه خود بيرون شد و هماورد طلبيد . مردى از عراقيان به جنگ او سرعت گرفت و ميان آن دو نبردى سخت در گرفت . سپس مرد عراقى به گردن او آويخت و هر دو در ميان پاهاى اسبان خود فرو افتادند . مرد عراقى بر سينهء مبارز شامى نشست و كلاه‌خود او را برداشت تا وى را بكشد اما ديد كه آن مرد شامى ، برادر اوست . ياران على فرياد زدند : او را بكش . گفت : او برادر من است . گفتند : پس رهايش كن . گفت : هرگز چنين نكنم تا امير المؤمنين به من اجازه دهد . پس على ( ع ) به او پيغام داد كه دست از برادرت بردار و او را رها كن .

كشته شدن حريث غلام معاويه

حريث سوار كار ماهر سپاه معاويه بود كه براى هر مبارز و هر كار دشوارى روى او حساب مىكردند . وى لباس و سلاح معاويه را در بر مىكرد و به او شبيه مىشد و چون به ميدان جنگ در مىآمد مردم مىگفتند او معاويه است . معاويه او را خواست و گفت : اى حريث ! تنها از على پرهيز كن و با هر كس ديگر كه خواهى جنگ كن . عمرو بن عاص به او گفت : اگر تو قريشى هستى معاويه دوست دارد كه تو على را بكشى اما وى مايل نيست كه اين افتخار بهرهء تو شود . پس اگر فرصت مناسب يافتى على را بكش . على در پيشاپيش سپاه به ميدان آمد و حريث بر او يورش آورد . حريث بسيار قوى بود پس بانگ برآورد : اى على ! آيا به مبارزه مىآيى . پس اگر حاضرى جلو بيا . على ( ع ) به جنگ با او شتافت و ضربتى بر او وارد كرد و وى را كشت . معاويه از كشته شدن حريث بسيار عجز و ناله و عمرو بن عاص را نكوهش كرد . چون على ( ع ) حريث را كشت ، عمرو بن حصين سكسكى به ميدان مبارزه آمد و بانگ برداشت : اى ابو الحسن ! اينك به جنگ من درآى . و به سوى آن حضرت حمله آورد . سعيد بن قيس همدانى به نبرد او شتافت و كمر او را به دونيم كرد . مردى از عك براى مبارزه بيرون آمد . پس قيس بن فهدان كندى به نبرد او شتافت و آن مرد عكى را به نيزه از پاى درآورد . عبد الله بن طفيل بكايى بر صفوف اهل شام حمله برد و در راه بازگشت مردى از بنى تميم به نام قيس بن فهد حنظلى يربوعى ، از عراقيانى كه به معاويه پيوسته بود ، بر او حمله كرد و نيزه‌اى در ميان دو كتف عبد الله گذارد . يزيد بن معاويه بكايى پسر عموى عبد الله ، به رويارويى مرد بنى تميمى شتافت و نيزه‌اى در ميان دو كتف او قرار داد و گفت : به خدا چون او را با نيزه بزنى من نيز تو را با نيزه مىزنم . مرد گفت : تو را به عهد و سوگند خداوند اگر من اين نيزه را از پشت دوستت بردارم آيا تو آن نيزه را از پشت من برمىدارى ؟ يزيد گفت : آرى . مرد تميمى نيزه را از پشت عبد الله برداشت و يزيد نيز ، نيزه‌اش را از پشت آن مرد برداشت .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 610 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين