بنو خشنوشك به استقبال آن حضرت شتافتند . ايشان چون حضرت را بديدند از اسبان خود فرود آمده به همراه آن حضرت روانه شدند . على ( ع ) از آنان پرسيد : اين مركبها براى چه به همراه شمايند ؟ و از اين كار چه هدفى داريد ؟ گفتند : ما با اين كار فرمانروايان خود را گرامى مىداريم . و اين پالانها ، تحفههاى ماست براى تو . ما براى تو و همراهانت غذا و براى مركبهايتان علوفهء بسيار آماده كردهايم .
على ( ع ) فرمود : اما اين كارى كه گمان مىبريد براى گرامى داشت امراى خود انجام مىدهيد به خدا قسم آنان را سودى نمىبخشد و شما تنها خود و بدنهايتان را خسته مىكنيد . ديگر چنين مكنيد . اما اين مركبها ، اگر دوست داريد ما آنان را از شما دريافت كنيم ، آنها را به حساب خراج از شما مىستانيم و اما غذايى كه آماده كردهايد ما مايل نيستيم چيزى از اموال شما بهرهمند شويم مگر آنكه بهاى آن را دريافت داريد . گفتند : اى امير المؤمنين ! ما آن را تعيين قسمت مىكنيم سپس بهاى آن را مىپذيريم .
فرمود : در اين صورت شما بهاى آن را حساب نمىكنيد . ما بدان چه پايينتر از آن است اكتفا مىكنيم . گفتند : اى امير المؤمنين ! ما دوست داريم شما هديهء ما را بپذيرى . فرمود : واى بر شما ! ما از شما داراتريم . سپس آنان را ترك كرد . امير المؤمنين به حركت خود ادامه داد تا آنكه به جزيره رسيد . پس بنى تغلب و نمر بن قاسط در جزيره به پيشواز حضرت آمدند . آن حضرت به يزيد بن قيس ارحبى فرمود : اى يزيد . گفت : بلى اى امير المؤمنين . فرمود : اينان قوم تو هستند . از غذاى آنها بخور و از آب ايشان بنوش . بنى تغلب پيمان بسته بودند كه بر دين خود باقى بمانند ولى فرزندانشان را بر آيين نصرانيت بزرگ نكنند . آنگاه على ( ع ) حركت كرد تا به قرقيسيا رسيد و در آنجا با زياد بن نضر و شريح بن هانى كه پيش از اين آنان را به فرماندهى هزار تن تعيين كرده بود ، برخورد كرد . آن دو بر كنارهء فرات از جانب خشكى كوفه حركت مىكردند تا به عانات رسيدند . به آنان خبر رسيد كه على راه جزيره را در پيش گرفته و معاويه همراه سپاه شام از دمشق به رويارويى على مىشتابد . آن دو گفتند : به خدا اين درست نيست كه ما حركت كنيم و ميان ما و امير المؤمنين اين دريا باشد . براى ما خوب نيست كه با اين تعداد و اين تجهيزات اندك با سپاه شام مواجه شويم . آنان براى عبور از عانات برفتند ولى مردم آن ديار ايشان را از رفتن بازداشتند و كشتيهاى خود را در اختيار آنان قرار ندادند مردم عانات به قصد جنگ با سپاهيان زياد و شريح آماده شدند اما ايشان پنهان شده به هيئت بازگشتند و از آن گذشتند و در قرقيسيا به على ( ع ) پيوستند . على ( ع ) به آنان فرمود : آيا طلايهداران من بايد از پشت سرم بيايند ؟ شريح و زياد جلو آمدند و آن حضرت را از رأى خود آگاه كردند . على نظر آنان را تأييد كرد و گفت : شما رأى صوابى انديشيدهايد . آنگاه على ( ع ) به حركت خود ادامه داد تا به رقّه رسيد . بيشتر ساكنان اين ديار از هواخواهان عثمان بودند كه به خاطر راى و عقيدهء خود از كوفه به سوى معاويه گريختند .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 578
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٥٧٨