تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 580

مساهمون:

ص٥٨٠
جنگ نباشى . و مبادا بدكردارى آنان تو را پيش از آنكه حجت را بر ايشان تمام كنى به جنگ با ايشان وادارد . بر جناح راست سپاه خود زياد و بر جناح چپ شريح را بگمار و خود در قلب سپاه ، جاى گير . و مانند كسى كه قصد دارد شعلهء جنگ را افروخته كند به آنان نزديك شو يا همچون بزدلان ، از آنان فاصله مگير . تا آنكه من خود به تو ملحق شوم . من به سرعت به سوى تو مىآيم . سپس آن حضرت خطاب به زياد و شريح نامه‌اى نوشت و در آن فرمود : من مالك را بر شما دو تن فرماندهى دادم ، از او فرمان بگيريد و اطاعت كنيد . او از كسانى نيست كه از جنگ بترسد در آنجا كه سرعت عمل لازم است ، كندى به خرج دهد يا در جايى كه محل سنجيده و آرام عمل كردن است ، شتاب‌كارى كند . پس اشتر به سوى آنان رفت و ايشان را از جنگ بازداشت . هر دو سپاه تا غروب روى در روى يكديگر موضع گرفته بودند تا آنكه در اين هنگام ابو اعور بر ايشان حمله برد اما سپاهيان على در برابر او مقاومت كردند . زد و خورد ساعتى به طول انجاميد اما سرانجام شاميان عقب نشستند . سپس هاشم بن عتبه در انبوهى از افراد و تجهيزات براى جنگ بيرون رفت . ابو اعور به جنگ هاشم درآمد و ميان آنان درگيرى بسيار سختى روى داد . سواره با سواره و پياده با پياده به جنگ پرداختند . پس از مدتى هر دو گروه عقب نشستند و اشتر حمله آغاز كرد . از شاميان عبد الله بن منذر تنوخى ، جنگاور شامى ، به دست نوجوانى به نام ظبيان بن عماره تميمى ، از پاى درآمد . اشتر مىگفت : واى بر شما ! ابو اعور را به من نشان دهيد . پس ابو اعور با همراهان خود بازگشت و در پشت تلى ، ايستاد . اشتر به سنان بن مالك نخعى گفت : به سوى ابو اعور روانه شو و او را به مبارزه بخوان . سنان گفت : به مبارزهء من يا تو . گفت : به مبارزهء من . اشتر گفت : آيا اگر تو را به مبارزهء او بخوانم ، اطاعت مىكنى ؟ سنان گفت : آرى . به خدايى كه جز او معبودى نيست سوگند اگر به من فرمان دهى كه يك تنه با شمشير به سپاهيان آنان يورش برم ، هرآينه چنين خواهم كرد . اشتر گفت : اى پسر عمويم ! خداوند عمر تو را دراز گرداند من تو را بسيار دوست دارم . من تو را فرمان نمىدهم كه به مبارزهء او برخيزى بلكه او را به مبارزهء من بخوان . زيرا ابو اعور جز با شايستگان و بزرگسالان و شريفان با كس ديگرى در جنگ نمىشود . و تو به حمد الله از اهل كفايت و شرفى اما سن تو هنوز جوان است و ابو اعور با جوانان نمىستيزد . پس به سوى ابو اعور برو و او را به مبارزهء با من دعوت كن . سنان به نزد ابو اعور رفت و گفت : مرا زنهار دهيد ، من پيغامى دارم . شاميان او را امان دادند . سنان گويد : پس پيش ابو اعور رفتم و به وى گفتم اشتر او را به مبارزه با خود فرا خوانده است . ابو اعور زمانى دراز سكوت كرد و سپس گفت : زبونى اشتر و سوء تدبير او ، انگيزهء آن شد كه وى كارگزاران عثمان را از عراق براند و بر او دروغ بندد به خانه عثمان برود و به همدستى گروهى ديگر خليفه را بكشد . نيازى به پاسخ پيام تو نيست و از تو پيامى نمىشنوم . از من دور شو . ياران