تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
شده‌اند كه تو مىخواهى قاتلان عثمان را تسليم كنى . از اين رو بانگ برداشته و در مسجد اجتماع كرده و سلاح گرفته‌اند و يك صدا مىگويند قاتلان عثمانند . على ( ع ) به او گفت : به خدا قسم من نمىخواستم آنها را حتى براى يك لحظه به تو تحويل دهم . من ريشهء اين كار را زده‌ام . و براى من شايسته نيست كه آنان را به تو يا كس ديگرى تسليم كنم . آنگاه جواب نامهء معاويه را به وى داد . ابو مسلم هم با گرفتن جواب على خارج شد و با خود گفت : اكنون جنگ رواست . جواب امير المؤمنين ( ع ) به نامهء معاويه چنين بود : « بسم اللّه الرحمن الرحيم . از بندهء خدا على امير المؤمنين به معاوية بن ابو سفيان . اما بعد ، برادر خولان نامه‌اى از تو برايم آورد كه تو در آن از محمد ( ص ) و نعمتى كه خدا به او ارزانى داشته بود ياد كردى . اى پسر هند ! روزگار چيز شگفتى را از تو مخفى داشته بود . زيرا تو ما را از نعمتى كه خداوند بر محمد و بر ما ارزانى داشته سخن مىگويى . و در اين باب مانند كسى هستى كه خرما به هجر مىبرد يا مربى خود را به ميدان مسابقه دعوت مىكند . نوشته بودى ، خداوند از ميان مسلمانان يارانى براى او برگزيد و منزلت آنان در نزد پيامبر بر پايهء قدر فضايل آنان در اسلام بود . به جان خودم سوگند من اميدوارم وقتى خداوند به مردم بر اساس فضايل آنان در اسلام و خير خواهيشان براى خدا و رسول پاداش دهد ، نصيب و بهرهء ما از ديگران بيشتر باشد . وقتى محمد ( ص ) مردم را به سوى ايمان به خداوند و توحيد فرا مىخواند ، ما ، اهل بيت ، نخستين گروندگان به دعوت او بوديم . پس سالهاى سختى را به سر كرديم و حال آنكه در صحراى عرب كس ديگرى غير از ما خداوند را عبادت نمىكرد . پس قوم ما در صدد قتل پيامبر و ريشه كن كردن ما برآمدند . پس ما را دچار سختيها كردند . آب و خوراك را از ما بازداشتند و بر ما ترس و هراس افكندند . كسانى را به جاسوسى و كمين ما گماشتند . ما را به سوى كوه‌هاى بىآب و علف سوق دادند و آتش جنگ را براى ما شعله‌ور ساختند . معاهده‌اى ميان خود بستند كه با ما نخورند و ننوشند و زناشويى و خريدوفروش نكنند . ما در ميان آنان آسايش نداشتيم مگر آنكه پيامبر را به آنها تسليم مىكرديم تا بكشندش و او را مثله كنند . ما جز در موسم حج از آزار و اذيت آنان در امان نبوديم . پس خداوند عزم كرد تا ما آزار مخالفان را از پيامبر منع كنيم و او را از حوزه‌اش به جاى ديگرى ببريم . و با شمشيرهايمان قيام كرديم . اما كسى كه از قريش مسلمان مىشد بسيارى از اضطرابات ما را نداشت . زيرا يا هم پيمان قبيله‌اى بود و يا با مشركان پيمان خويشاوندى داشت و از او دفاع مىكردند . وقتى كار دشوار مىشد و مردم مىگريختند ، پيامبر اهل بيتش را مقدم مىداشت و اصحاب خود را به وسيلهء آنان از گرمى سر نيزه‌ها و شمشيرها حفظ مىكرد . عبيده در روز بدر و حمزه در احد و جعفر در موته شربت شهادت نوشيدند و كسى كه نام او را نبردم ، او نيز مانند اينان خواهان شهادت در ركاب پيامبر بود . جز آنكه اجل آنان جلو افتاد و مرگ آن ديگر به تأخير .