تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
اعمال بسته به فرجام آنهاست . به جان خودم سوگند ، سابقهء تو با ريختن خون مسلمانان و مخالفت با اهل حق از بين رفت . پس سورهء فلق را بخوان و از شر نفس خود ، به خداوند پناهنده شو . پس تو به وقت حسودى همان حاسد به شمار مىآيى . ما اين پاسخ معاويه را براى عبرت خوانندگان در اينجا ذكر كرديم . اين پاسخ نيز همانند جوابى بود كه پيش از اين از معاويه نقل شد . چون عبيد اللّه بن عمر بن خطاب در شام به نزد معاويه آمد ، معاويه كسى را به دنبال عمرو بن عاص فرستاد و گفت : اى عمرو ! با آمدن عبيد اللّه گويى خداوند عمر بن خطاب را زنده كرد . من فكر مىكنم بهتر است او را به سخنرانى دعوت كنيم تا بر كشته شدن عثمان به دست على گواهى دهد . عمرو بن عاص گفت : آنچه را گفتى عمل مىكنيم » . پس معاويه به دنبال عبيد اللّه فرستاد و چون به نزد او آمد گفت : اى پسر عمو ! نام پدرت همراه توست . پس به دقت بنگر و هر چه دارى بگوى كه تو مورد اعتماد و تصديق مردمانى . پس به على دشنام ده و در ميان مردم شهادت بده كه او عثمان را كشته است . عبيد اللّه گفت : اما در مورد دشنام به على بايد بدانى كه او على بن أبي طالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است . پس من دربارهء سلالهء او چه توانم گفت ؟ ! اما درباره جنگاوريش بايد بدانى كه او دليرى شجاع است و روزگار او همان است كه مىدانى . اما من مىتوانم قتل عثمان را به گردن او بگذارم . عمرو گفت : به خدا قسم در اين صورت دمل را شكافته‌اى . چون عبيد اللّه بيرون رفت ، معاويه گفت : به خدا قسم اگر هرمزان او را نمىكشت و از ناحيهء على بر جان خود بيمناك نبود هرگز به نزد ما نمىآمد . آيا نديدى دربارهء على چه مىگفت ؟ عمرو گفت : اى معاويه ! اگر در كارى وامىمانى و چيره نمىشوى با حيله پيش رو . چون عبيد اللّه از سخن معاويه و عمرو باخبر شد براى سخنرانى برخاست و مطابق نظر معاويه سخنرانى كرد تا آنكه به كار على رسيد و از سخن بازايستاد . معاويه به او گفت : اى پسر عمو يا لكنت گرفته‌اى يا قصد خيانت دارى . عبيد اللّه گفت : خوش ندارم دربارهء مردى كه به خون عثمان دست نيالوده است شهادت دهم . و مىدانم مردم اين شهادت را از من مىپذيرند . معاويه او را دشنام داد و حق او را از ياد برد و نسبت فسق به او گفت : سپس عبيد اللّه شعرى سرود و در آن ذكر كرد كه على قاتلان عثمان را به پناه خود گرفته و آنان را به خويش نزديك كرده است . چون معاويه شعر عبيد اللّه را خواند در پى او فرستاد و به او ملاطفت كرد و به خويش نزديكش ساخت و گفت : همين سخن تو براى ما بس است . ابو مسلم خولانى همراه با گروهى از مردم قرّاى شام به حضور معاويه رسيدند و گفتند : چرا با على مىجنگى ؟ در حالى كه تو با مصاحبت على و قرابت او با پيامبر و نيز سابقه‌اش