تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
در اسلام برابرى نمىكنى . معاويه جواب داد : من با على نمىجنگم زو ادعا ندارم كه در مصاحبت و هجرت و قرابت و سابقه او با وى برابرى مىكنم . اما آيا نمىدانيد عثمان به ستم كشته شد ؟ گفتند : چرا مىدانيم . معاويه گفت : پس على بايد قاتلان عثمان را به ما بازگرداند تا ما آنان را به قصاص عثمان بكشيم . در اين صورت جنگى ميان ما و او نيست . گفتند : پس نامه‌اى به على بنويس و به يكى از ما بده تا به دست او برساند . معاويه نيز نامه‌اى خطاب به على نوشت و آن را به ابو مسلم خولانى داد تا به على ( ع ) برساند . معاويه در آن نامه نوشت : « بسم اللّه الرحمن الرحيم از معاويه بن ابو سفيان به على بن أبي طالب . درود بر تو باد . سپاس مىگويم خداوندى را كه جز او خدايى نيست . اما بعد ، خداوند به علم خويش محمد را برگزيد و او را امين بر وحى خود قرار داد و مسلمانانى را براى ياورى او برگزيد كه خداوند او را به وسيلهء آن ياران ، تأييد فرمود . منزلت اصحاب در نزد پيامبر بر حسب فضايل آنان در اسلام بود . برترين اصحاب كسى بود كه پس از پيامبر به خلافت رسيد و كسى بود كه پس از نخستين خليفه به جانشينى او تكيه زد و سومين صحابى برتر پيامبر ، عثمان مظلوم بود . تو بر تمامى اينان رشك بردى و سركشى كردى . اما اين را از نگاه خشن و سخنان تند و سستى كردن در يارى خلفا به نيكى دانستيم . تو براى بيعت با آنان همچون شترى كه او را با عنان مىكشيدند ، كشيده مىشدى . حسادت تو با پسر عمويت ، عثمان ، بيش از آن دو تن ديگر بود . پس خويشاوندى خود را با او قطع و مردم را بر او تيز كردى . و عثمان در حالى كه با تو بود كشته شد . من صادقانه سوگند مىخورم كه اگر تو در آن روز مردم را از كشتن عثمان بازمىداشتى امروز هيچ كس از ما با تو مخالفت نمىكرد . ديگر آنكه تو در نزد طرفداران عثمان ، به جرم پناه دادن به قاتلان او ، مورد شك هستى . به من گفته‌اند كه تو در خون عثمان شريك نبوده‌اى پس اگر راست مىگويى قاتلان او را به ما بسپار تا آنان را بكشيم . اگر چنين كنى ما به سوى تو سرعت مىگيريم و گرنه براى تو و يارانت به جز شمشير نخواهد بود . و به خدايى كه جز او معبودى نيست سوگند مىخورم كه ما در پى قاتلان عثمان كوه و دشت و خشكى و دريا را درمىنورديم تا آنكه خداوند جان ما را بستاند . و السلام » . ابو مسلم اين نامه را به على ( ع ) رساند و به سخنرانى ايستاد و در قسمتى از خطبه‌اش گفت : عثمان مسلمان و محرم و مظلوم كشته شد . پس قاتلان او را به ما تسليم كن كه تو امير مايى . على ( ع ) به او فرمود : فردا بيا تا جواب نامه‌ات را بگويم . او فردا آمده و مردم را كه از مقصود و آمدن ابو مسلم آگاه شده بودند ، يافت . آنان سلاحهاى خود را به دست گرفته در مسجد آمدند و مسجد مملو از جمعيت شد . همهء آنها فرياد مىكردند : ما كشندگان عثمانيم . على ( ع ) به ابو مسلم اذن ورود داد . پس ابو مسلم به او گفت : گروهى را ديدم كه گويا تو را با ايشان كارى نيست . على پرسيد : چه كسانى بودند ؟ ابو مسلم گفت : گويا آنان خبردار