پيروى كرده است . پس به بيهودگى ياوه گويد و از روى اشتباه گمراه شده است . اما مرا به تقواى الهى خوانده بودى . اميدوارم تو نيز اهل تقوى باشى و به خدا پناه مىبرم كه جزو كسانى باشم كه چون به تقوا مأمور مىشدند به گناه افتخار كنند . اما مرا از تباه شدن عمل و سابقهام در اسلام بر حذر داشته بودى . به جان خودم اگر بر تو ستم كرده بودم بايد مرا از آن بازمىداشتى . اما ديدم خداوند مىفرمايد :
فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّه
. پس ما به دو گروه نگريستيم و فئه باغيه را آن گروهى ديديم كه تو جزو آنانى . زيرا بيعت من در مدينه بر گردن تو بود و حال آنكه تو در شام بودى چنان كه بيعت عثمان بر گردن تو بود و تو در آن هنگام از سوى عمر به عنوان امير شام بر كار گمارده شده بودى و چنان كه بيعت عمر بر گردن برادرت يزيد كه از جانب ابو بكر بر شام امارت داشت ، بود . اما شكستن عصاى اين امت . بدان كه من سزاوارترم كه تو را از اين كار بازدارم . اما ترساندن من از كشتن سركشان . بدان كه رسول خدا مرا به جنگ و كشتن ايشان فرمان داد و به يارانش فرمود : در ميان شما كسى است كه بر تأويل قرآن مىجنگد . چنان كه من بر تنزيل آن جنگيدم . و به من اشاره فرمود . و من به اتباع از فرمان پيامبر اولىترم . اما سخن تو كه بيعت مرا به خاطر عدم بيعت اهل شام ، ناصحيح خواندهاى . خطاست . زيرا اين يك بيعت بود و حاضر و غايب بايد بدان تن در دهند و نه مىتوان دربارهء آن نظرى ارائه داد يا راهى ديگر از سر گرفت . كسى كه از اين بيعت خارج شود طاعن و آن كس كه در آن شك كند منافق است . پس از داخل شدن در كارى كه تاب و توان آن را ندارى ، بازايست و از سركشى و گمراهى دست بدار و كارى را كه براى تو سودى ندارد واگذار . پس نزد من دربارهء تو جز شمشير نيست مگر آنكه به امر خدا ، با خفت و خوارى ، بازگردى و متواضعانه به بيعت من تن در دهى . »
نصر بن مزاحم گويد : امير المؤمنين ( ع ) به معاويه نوشت : « از بندهء خدا امير المؤمنين به معاويه بن ابو سفيان . سلام بر كسى كه از هدايت پيروى كرد . . . اى معاويه بدان كه تو ادعاى كارى دارى كه شايستگى آن را دارا نيستى . و در اين كار از امرى مبيّن سخنى نمىگويى و شاهدى بر آن از قرآن ندارى . و شما اى معاويه چه وقت دلسوز مردم و عهدهدار كار اين امت بودهايد ؟ نه به قدمى نيكو و نه به مشرفى سابق . تو عياشى و شيطان همچون جريان خون در رگها ، در جان تو آمد و رفت دارد . بدان كه اگر خلافت در دست مردم بود بر ما رشك مىورزيدند و بر ما منت مىگذاردند . اما اختصاص اين امر به ما از طرف خدا به پيامبرش بوده كه بازهم پس از اين همه دليل و برهان از تير شك مردمان مصون نماند » . سخن اخير امام دلالت دارد كه امامت به نص انجام مىپذيرد .
معاويه در پاسخ نامهء حضرت چنين نوشت : اما بعد ، حسد را كنار گذار . چرا كه از آن سودى نخواهى برد و سابقهء خودت را با آزمندى و تكبر خراب مكن . زيرا خوبى و بدى