حال بدان منوال ديد دست از طعام باز كشيد و پرسيد كه ناله و زارى براى چيست و اين گريه و بىقرارى از دست كيست ؟ گفتند : ابو جهل با جمعى از سفهاء برادرزادهء تو محمّد را گرفتند و آن مقدار كه ممكن داشتند مشت و لگد بر او زدند و روى او را به زمين ماليدند چندان كه خون از پيشانى او بيرون آمد . حمزه پرسيد كه ابو طالب كجا بود ؟ گفتند . گوسفندان به صحرا برده بود و حاضر نبود . گفت : ابو لهب كجا بود ؟ گفتند :
از دور ايستاده بود فرياد مىكرد و مىگفت : بكشيد اين كذّاب ساحر را ! پرسيد كه عباس كجا بود ؟ گفتند : عباس پروانه صفت گرد رخسار محمد بر مىآمد . حمزه زار زار بگريست و با وجود گرسنگى دو روزه گفت : طعام بر خود حرام كردم تا انتقام برادرزادهء خود نكشم و كمان برداشت و به طلب محمد بيرون آمد . آن حضرت را پيش خانهء كعبه ديد كه به صد فكر و انديشه سر در پيش افكنده . بيت :
بر چهرهء خويش اشك گلگون مىريخت * خون جگرش ز ديده بيرون مىريخت
حمزه ديد كه رخسارهء آن سرور شكسته و به هزار محنت و الم نشسته ، گفت : السّلام عليك يا بن اخى ! عم تو آمد تا غم از دل بر دارد و انتقام از دشمن تو بستاند و خاطر ترا به دست آرد . آن سرور گريان شد و گفت : بگذار كسى را كه نه پدر دارد و نه مادر بجز محنت و الم چه مىپرسى ؟ و كسى را كه يار و مددكار جور و آزار باشد چه مىجويى ؟
بىكسى را كش آه و ناله و بىقرارى باشد . بيت :
شكست از بار محنت كشتى تن وقت آن آمد * كه در تير خدنگت هر طرف او را ستون باشد
حمزه دست آن سرور ببوسيد و او را در كنار گرفت و ببوئيد و زار بگريست و گفت :
به لات و عزّى يا بن اخى كه به مدد تو آمدهام و به هبل سوگند كه انتقام از دشمن تو مىستانم . رسول فرمود كه اى عم ! آمدى كه جفاى قريش از من بردارى [ و ] به ياد كردن لات و هبل صد محنت و هزار بليت بر دلم گذاردى ! اى عم ! به حق آن خدائى كه