تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
به روز بدر ديدم سر ز تن دور * بدن پرگاله « 1 » پرگاله ز ساطور
قريش به اتّفاق نزد ابو طالب آمدند و به واسطهء حمايت رسول قيل و قال كردند و ميان ايشان ملال و كلال بىنهايت واقع شد و ابو طالب را از حمايت آن سرور نتوانستند بازگردانيد . بيت :
حمايت بود ابو طالب نبى را * بر او دستى نمىبود اجنبى را
اما جماعتى مسلمانان كه قوم و قبيله و حمايت و عشيره نداشتند و ايشان را شمشير و نيزه قوهء مقاتله و مجادله نبود قريش دست جفا دراز كردند و به انواع تعرض زبان ملامت آغاز كردند و بعضى را بند كرده در آفتاب نگاه مىداشتند و بعضى كه ضعيف الايمان بودند و به مراد قريش مىرفتند مىگذاشتند و بلال حبشى را گرفتند و او را چوب بسيار زدند و گفتند بگو : لات ! لات ! ، بلال فرياد مىكرد كه : احدا ! احدا ! . او را بر سنگى تفتان انداختند و بر سينهء او نشستند و حلق او را گرفتند تا حركت نماند و نفس او منقطع شد ، بعد از نيم‌شب به خود آمد . روزى ديگر ريسمان در گردن او كردند و به دست طفلان دادند و در كوچه‌هاى مكه دوانيدند . ابو بكر آنجا رسيد و بلال را از ايشان بخريد و آزاد گردانيد . همچنين ديگرى را كه عمر بن الخطاب عقوبت مىكرد و مىگفت : بگو هبل ! هبل ! فرياد مىكرد كه خداى احد عزّ و جل ، ابى بكر او را خريد و آزاد كرد . عمار ياسر و رفيقش را گرفتند و ايذاء آن مقدار كردند كه دشمنان ترحّم نمودند . عمار از شدت استيلاى كفار لفظى به مراد ايشان گفته خلاص گرديد اما رفيقش گفت : اى قريش ! اگر بند از بند من جدا سازيد كه از لات و عزى برگشتم و از ايشان بيزار گرديدم و به وحدانيت خدا و به رسالت محمد مصطفى اعتراف نمودم و ملت من اين است كه اظهار كردم و به هيچوجه روى از اين نمىگردانم . بيت :
تيغ بكش بكش مرا هيچ مجو مراد را * جان هزار چون منى باد فداى دين حق
هامش
( 1 ) - پرگاله پارهاى از هر چيز ، حصه ( معين )