رجزى آغاز كرد كه يك بيت از آن ، اين است ، شعر :
فان يك حقا يا خديجة فاعلمى * حديثك ايّانا فاحمد مرسل
بعد از آن گفت : من پير شدهام و به واسطهء ضعف پيرى نمىتوانم كه به خدمت محمّد رسم چه شود كه قدم رنجه فرمايند و مرا از راه ذلّت به اوج عزّت رسانند ؟
القصه آن حضرت نزد ورقه رسيد و از آمدن جبرئيل و مكالمهء ايشان او را واقف گردانيد . ورقه گفت : ابشر يا محمّد ثم ابشر ثم ابشر ؛ پس به دست و پاى آن حضرت افتاده روى خود را بر پاى آن حضرت مىماليد و مىگفت : گواهى مىدهم كه تو پيغمبرى و بعد از چند روز وفات كرد . پيغمبر گفت كه جاى وى در بهشت خواهد بود كه تصديق نبوت من كرده پيش از آنكه مأمور شوم به دعوت .
نقل است كه بعد از آمدن جبرئيل و واقف شدن آن حضرت به رسالت خود از نزد رب جليل ، فتور وحى واقع شد تا سه سال و در اين مدّت جبرئيل دير دير خود را به آن سرور مىنمود امّا تعليم قرآن و تكلم نمىفرمود و آن حضرت از اين واسطه متألّم بود و مىترسيد كه خلق او را شاعر يا مجنون خوانند و زبان طعن دراز كنند و به عيب و ملامت دهن بگشايند . آن حضرت مىفرمايد : از اين انديشه گاهى در گوشهاى مىنشستم و حرف ملال بر سينهء خيال نقش مىبستم و گاهى در ميان صحرا و كوه به صد غصه و الم مىگشتم چنانچه محنت و الم به نهايت رسيد و غم و غصه به مرتبهء هلاك انجاميد . در عين شدّت اين حال و ملال ، قصهء پرغصهء خود را به حضرت ذو الجلال بازنمودم كه آوازى عجيب و ندايى غريب از جانب آسمان شنيدم . نگاه كردم آن كس كه در كوه حراء خود را به من نموده بود ديدم . از او ترسيدم و به خانه آمده خود را به جامهء خود پوشانيدم . جبرئيل آمد و مرا از جامهء خواب بيرون آورد و به لطف و خوشى فرمود :
يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ ، قُم فَأَنْذِرْ ، وَ رَبَّك فَكَبِّرْ ، وَ ثِيابَك فَطَهِّرْ
. « 1 » بعد از آن وحى متواتر شد و دل آن حضرت قوت يافت و از آمد و شد جبرئيل آرام و استيناس تمام به
هامش
( 1 ) - المدّثّر 74 / 401 .