مىآمد و روى به غار مىنهاد . و در آن غار در اين نوبت زياده از يك ماه توقف نمود و در اين مدت خديجه را ياد نفرمود . زنان قريش زبان ملامت دراز كردند و در تشنيع و غيبت باز كردند و غايبانه سرزنش خديجه نمودند كه ملكهء زمان ، محمّد را به انواع مكارم اخلاق بنواخت و به اصناف الطاف شهرهء آفاق ساخت ، حالا متنفر شده به او نمىپردازد و از او ملول گرديده به صحبتش رغبت نمىنمايد . چون اين مقال ناهموار به سمع ملكهء فرخنده مآل خجسته خصال رسيد ، فرمود : ايشان نمىدانند و خلاف واقع مىگويند و مىشنوند ، اين قطع الفت نيست و اظهار نفرت نه بلكه تباشير صبح اميد است و مقدمات طلوع خورشيد ، اين بوى رياحين چمن وصال است و پرتو لمعان انجمن اتصال ، اين محمّد همان يار است و شما را به اسرار عشق و محبت چه كار ؟
بيت :
در ميان عاشق و معشوق كارى رفت رفت * تو نه معشوقى نه عاشق مر ترا بارى چه شد
اين نوبت چون آن حضرت از غار بيرون و متوجه خانهء خديجه شد در راه به هيچ ثمرى و حجرى نرسيد كه نشنيد كه : السلام عليك يا رسول اللّه ! آن حضرت از يمين و يسار آواز مىشنيد و كسى را نمىديد از اين جهت بترسيد و خود را به سرعت تمام به خانه رسانيد . مروى است از حضرت رسول ( ص ) كه چون به خانهء خديجه در آمدم و احوال گذشتهء خود به خديجه خاتون بازنمودم خديجه مرا نوازش نمود و طعام حاضر ساخت و گفت : دل قوى دار و خود را به خداوند خود سپار . و چندان نوازش كرد كه آن سرور را آرامش پديد آمد و دل قوى گرديد و قدرى از طعام تناول كرد و باز متوجه كوه حراء شد . بيت :
بر او ناگاه شخصى گشت ظاهر * به غايت معتدل در شكل نادر
ندا در داد از اين سان كاى محمّد * نويدت باد از توفيق سرمد
خداوند جهانت سرورى داد * بر اين امت ترا پيغمبرى داد