چنان بود كه جمعى را مىديد گاهى در روز و گاهى در شب اما از سر كار ايشان واقف نمىگرديد . بيت :
گهى روز و گهى شب در مسالك * نمودندى به او خود را ملايك
ابو طالب مىفرمايد كه روزى در خانه نشسته بودم و در بر روى غير بسته ، ناگاه ديدم كه آن حضرت در آمد با رخسارى از گل شكفتهتر و عذارى چون ماه دو هفته نورانىتر .
گفت : اى عم بزرگوار ! امروز در راه مىرفتم ، سه تن بر من ظاهر شدند و تيز تيز بر من نگاه كردند . بيت :
به هم در گفتگو كاين شخص آن است * كز او آوازه در هفت آسمان است
يكى از ايشان گفت : اين محمّد موعود است . ديگرى گفت : راست مىگويى اما وقتش نرسيده است . سيم ايشان پيش آمد و مرا تهنيت كرد و تحيت گفت و دست در شكم من ماليد ، چنان مىنمود كه اعضاء و احشاء اندرون من از آن دست ماليدن راحت تمام مىيافت و بىنهايت خوشحالى مىكردم . بعد از آن از چشم من غايب شدند .
ابو طالب او را نزد كاهنى برد كه در فن كهانت نظير نداشت و در علم طب از بىنظيران بود و كيفيت احوال آن حضرت را بازنمود . آن شخص از خواب و بيدارى و از اكل و شرب و از بشره و نبض آن سرور تفحص نمود . بعد از آن فرمود : اى ابو طالب ! عن قريب باشد كه اين جوان پادشاه عظيم الشأن گردد و شهريار شهرياران شود و پادشاهان گردون آثار ، طوق عبوديت او در گردن جان اندازند و خاك قدم او را از شرف عزت ، توتياى ديدهء جهان بين خود گردانند . بيت :
نكو شأنى است اين ذات نكو را * به ديوان آشنائى نيست او را
بود لامع ز رويش نور اقبال * نه شيطانى است ، رحمانى است اين حال