تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١

متقيان و خليفهء محمّد پيغمبر آخر الزمان خواهد بود . او را سلام من برسان چون متولد شود و به او از من بگو : همچنان كه در انجيل ذكر محمّد هست صفت تو نيز آنجا مذكور است و همچنان كه به وحدانيت خدا و نبوت محمّد مصطفى اعتراف نمودم ، به ولايت و امامت تو نيز اعتراف دارم و چنانچه آن سرور مظهر نبوت است تو مظهر ولايت خواهى بود . راوى گويد كه چون خبر آمدن ابو طالب و آن سرور به مكه رسيد اهل مكه به اشتياق تمام به استقبال آن سرور بيرون آمدند از مرد و زن و از پير و جوان و از خرد و بزرگ الّا ابو جهل لعين كه آن روز خمر خورده بود و مست به خواب رفته . چون ابو طالب به مكه در آمد اهل مكه شاديها نمودند و تهنيت و مباركباد گفتند . و كلانتران مكه خصوصا قريش را طمع چنان بود كه ابو طالب به اتفاق آن حضرت به خانهء كعبه روند و نزد لات و عزى سر فرود آرند و شرايط سجود به تقديم رسانند . ابو طالب اجابت ايشان ننمود و جمعى را نيز به رفتن آنجا نگذاشت « 1 » و ميان ابو طالب و قريش سخن بسيار و مقاولهء بىشمار شد . آخر الامر ابو طالب گفت : اى قوم ! البته من به شما سخن راست مىگويم و ممكن نيست از آنچه به شما گويم تجاوز نمايم و من در متابعت و فرمانبردارى اين پسر يعنى محمّد ( ص ) مفارقت نمىكنم و البته فرمانبردارى او را واجب و لازم مىدانم و او البته به همه حال نزد بتان نمىآيد . گفتند : حالا محمد خرد است ، او را ادب كن تا فرمان تو برد و عبادت بتان را عادت كند . ابو طالب گفت : هيهات ! هيهات ! اين محال عجيب و خيال غريب است . قريش گفتند : چرا چنين مىگوئى ؟ ابو طالب گفت : سبب آن كه راهبان شام به يكديگر مىگفتند كه هلاك بتان و نگونسارى بت‌پرستان به دست اين پسر خواهد بود و در بصرا از بحيراء راهب آنچه شنيده بود جمله را تقرير نمود . گفتند : اى ابو طالب ! از محمّد چه ديدى ؟ ابو طالب قصهء سبز شدن درخت و ملازم بودن ابر بر سر آن سرور و غير آن معروض قريش داشت . آن جماعت بخنديدند و به يكديگر گفتند كه ابو طالب طمع آن مىدارد كه برادرزادهء او پادشاه شود و بعد از آن چند بيت

هامش
( 1 ) - « ابو طالب اجابت . . . نگذاشت » را ب ندارد .